روزمرگی های یک دختر تنها

بگذار که من تشنه ی دریای تو باشم

دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵، 0:58

شب و خیابون شلوغ و پر رفت و آمد ، ایستاده کنار جدول ، استکان چای با عطر هل میون دستام و ضریح طلایی رنگش تهِ خیابون

شاید بهترین لحظه و قابِ این سفرِ کوتاهِ سراسر خستگی..

"بگذار که من تشنه ی دریایِ تو باشم
بگذار پس از اینهمه دلتنگی و دوری
چون آینه در حال تماشای تو باشم.."

خسته ام و تو میفهمی چقدر..

نویسنده: گندم نظرات:

شنبه بیستم تیر ۱۴۰۵، 2:35

سه سال پیش ، همین تاریخ، همین ساعت و همین مسیر..

دلم تنگ شده بود:)

نویسنده: گندم

سه شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۵، 0:19

نوتیف های بالای صفحه ی گوشی رو کنار میزنم و تلویزیون رو اینبار روی تایمر نمیذارم و خاموش میکنم

حالا خونه تاریکِ تاریکه.

دلم میخواد فقط زندگی کنم

فکر این نباشم که فردا چی میشه

زندگی چطور میگذره

تهش چی میشه

یا سال دیگه این موقع تو چه حالی ام

میخوام فقط زندگی کنم

مثلا حواسم باشه موقع خوردن آنتی بیوتیک معدم خالی نباشه

جلو آینه وایسم تعداد جوشایی که کمتر شدن رو بشمرم

به بستنی شکلاتی تو فریزر فکر کنم

به انیمیشنی که دانلود کردم و هنوز ندیدم

به ساکی که هنوز جمعش نکردم

به جمعه

یه اینکه چند روز مونده تا پاییز

یا اینکه الان دو ساعت خوابم از ۸ ساعت کمتر میشه

دیگه هیچی مهم نیست ..

خوابم میاد

...

هر چه پیش آید خوش آید؟ نه خدا برام قشنگ بنویس.. سپردم به خودت هوامو داشته باش


روز بعد:

نمیشه ، نمیتونم.. من اصلا بلد نیستم زندگی کنم

غمم قدِ یه عالم..

نویسنده: گندم

خواب رها نمیکند مرا

چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵، 8:34

تو نمونه گیری نشستیم هر کدوم عین بیچاره ها زل زدیم به یه گوشه

اون میگه صبح با هشت تا آلارم بیدار نشدم و آخرش خودم‌ از خواب پریدم سرم درد میکنه

من میگم دیشب چند بار وسط خواب بیدار شدم و درست نتونستم بخوابم حالا خوابم میاد

...

تنها لطفی که میتونید به یه دختر تنهای خوابالو که تو آزمایشگاه کار میکنه بکنید اینه که خوش رگ باشید.

نویسنده: گندم نظرات:

ماه

دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵، 19:56

بعدِ شیفت

خیابونِ شلوغ

هوایِ گرم

آهنگ و

ماهِ شبِ چهارده میون دو مناره ی فیروزه ای رنگ

ادامه نوشته..
نویسنده: گندم نظرات:

تک ستاره

شنبه ششم تیر ۱۴۰۵، 19:45

آسمون آبیِ تیره ی شب تو قاب نگاهمه، هوا خنک و زمین گرم..

شاخه درخت توت و انگور تو هوا پیچ و تاب خوردن

خبری از اون دوتا ستاره ی کنار هم نیست.. همونا که میگفتم با هم رفیقن..

نمیدونم مشتری زهره رو تنها گذاشته یا زهره مشتری رو..

حالا فقط یکیشون سمت مقابل ماه چشمک میزنه..


بلیط ها خریداری شد.. بغض کردم یه بغضِ شیرین..

ادامه نوشته..
نویسنده: گندم

ذهنِ مریض

جمعه پنجم تیر ۱۴۰۵، 23:1

ذهن من یه جوریه که وقتی حالم خوبه و مشکلی ندارم میگرده میگرده از تو اتفاقات و حرفا یه سری چیزا رو پیدا میکنه و برام یادآوری میکنه؛یادت میاد فلانی چی گف ، اون یکی چه رفتاری نشون داد یا اون زمان چه اتفاقی افتاد؟ ، بعد اونقدر تکرارش میکنه که برام تازه میشه یا اگر اهمیتی بهش نداده بودم الان برام مهم و پررنگ میشه و بهمم میریزه و اشکمو درمیاره..

بعد از کلنجار رفتن های بسیار حالا آرومم..

با موهای هنوز نِم دار جلوی باد کولر دراز کشیدم و دارم سعی میکنم با پتو سرم رو بپوشونم که یخ نزنه

نور ماه از حصار پنجره رد میشه بی رمق روی فرشِ خانه میفته

صدای طبل و نوحه تنها چیزیه که میشنوم و میخوام همینجور توش غرق شم و به چیزی فکر نکنم

این گذر ایام و نزدیک شدن به پایان طرح، نگران و افسرده و غمگینم کرده..

الهی شکر

_آدما درگیری های درونیت رو نمیبینن، فقط رفتاری که از خودت نشون میدی رو میبینن پس طبیعیه که قضاوتت کنن؟!

نویسنده: گندم نظرات:

شامِ غریبان

پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵، 19:22

روی بالاترین تکه سنگ ، بالای روستا نشستم

خورشید از سمت چپ پشت کوه ها نا پدیده میشه و ماه نقره ای رنگ تا وسط های آسمون بالا اومده

باد خنک و ملایمی به صورتم میخوره و صدای جیرجیرکها از پایین شنیده میشه

سبزیِ درختای گردو و بید و چنار با زمینای طلاییِ گندم به چشمم میخوره و تک درخت سپیدار بینشون نرم تکون میخوره

صدای اذان تو سکوت طبیعت میپیچه..

عجب غروب غم انگیزیه..

ادامه نوشته..
نویسنده: گندم نظرات:

سلام تابستون

دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵، 0:8

چه شد در من نمیدانم

فقط دیدم نیمه شب پا شدم شیک شکلاتی درست کردم نشستم پایِ فوتبال..

_از اثرات مخرب شروع تابستون

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها