ذهنِ مریض
ذهن من یه جوریه که وقتی حالم خوبه و مشکلی ندارم میگرده میگرده از تو اتفاقات و حرفا یه سری چیزا رو پیدا میکنه و برام یادآوری میکنه؛یادت میاد فلانی چی گف ، اون یکی چه رفتاری نشون داد یا اون زمان چه اتفاقی افتاد؟ ، بعد اونقدر تکرارش میکنه که برام تازه میشه یا اگر اهمیتی بهش نداده بودم الان برام مهم و پررنگ میشه و بهمم میریزه و اشکمو درمیاره..
بعد از کلنجار رفتن های بسیار حالا آرومم..
با موهای هنوز نِم دار جلوی باد کولر دراز کشیدم و دارم سعی میکنم با پتو سرم رو بپوشونم که یخ نزنه
نور ماه از حصار پنجره رد میشه بی رمق روی فرشِ خانه میفته
صدای طبل و نوحه تنها چیزیه که میشنوم و میخوام همینجور توش غرق شم و به چیزی فکر نکنم
این گذر ایام و نزدیک شدن به پایان طرح، نگران و افسرده و غمگینم کرده..
الهی شکر
_آدما درگیری های درونیت رو نمیبینن، فقط رفتاری که از خودت نشون میدی رو میبینن پس طبیعیه که قضاوتت کنن؟!