نوتیف های بالای صفحه ی گوشی رو کنار میزنم و تلویزیون رو اینبار روی تایمر نمیذارم و خاموش میکنم
حالا خونه تاریکِ تاریکه.
دلم میخواد فقط زندگی کنم
فکر این نباشم که فردا چی میشه
زندگی چطور میگذره
تهش چی میشه
یا سال دیگه این موقع تو چه حالی ام
میخوام فقط زندگی کنم
مثلا حواسم باشه موقع خوردن آنتی بیوتیک معدم خالی نباشه
جلو آینه وایسم تعداد جوشایی که کمتر شدن رو بشمرم
به بستنی شکلاتی تو فریزر فکر کنم
به انیمیشنی که دانلود کردم و هنوز ندیدم
به ساکی که هنوز جمعش نکردم
به جمعه
یه اینکه چند روز مونده تا پاییز
یا اینکه الان دو ساعت خوابم از ۸ ساعت کمتر میشه
دیگه هیچی مهم نیست ..
خوابم میاد
...
هر چه پیش آید خوش آید؟ نه خدا برام قشنگ بنویس.. سپردم به خودت هوامو داشته باش
روز بعد:
نمیشه ، نمیتونم.. من اصلا بلد نیستم زندگی کنم
غمم قدِ یه عالم..
نویسنده: گندم