روزمرگی های یک دختر تنها

سیاه و سفید

دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳، 19:44

زن همسایه پایینی گریه میکند و سر همسرش داد میزند :

من این ۱۳ سال از زندگی با تو هیچ چیز نفهمیدم

وقتی بعد پایان شیفت شب به خانه آمدم هر چه مقاوت کردم نخوابم ، نشد ، خوابم برد و با صدای داد گریه بیدار شدم

دلم برای خانم همسایه سوخت

نمیخواستم گوش بدم به حرفاشون ولی ازونجایی که آدم فضولی ام نشد

دلیل دعوا رو فهمیدم و بهش حق دادم

با خودم فکر کردم تنها بودن خیلی بهتر از بودن با آدم اشتباهه

با آدمی که دنیات رو به زندگی سیاه و سفید تبدیل کنه ، که دیگه از زندگی چیزی نفهمی

...

صبح زود ، شیفت که تمام شد ، توی ایستگاه اتوبوس نشستم

بین راه خرید کردم

ظهر رو با املت سر کردم و برای شام پاستا پختم

خوب شد

از خونه زنگ زدن ، جواب ندادم ، نمیدونم چرا ولی حوصله نداشتم

بعد که زنگ زدم اونها جواب ندادند

میدانم رفته اند عروسی

فردا خانواده میان و من از الان غصه ی روزی رو دارم که میرن

ازینکه عادت میکنم و کنار میام و باز همه چی به هم میخوره

هی خدا

ماه از میان دو ساختمان روبرویی بالا آمد و حالا میتونم از پنجره ی خونه هم ببینمش

اینبار عرفان سکوت را میشکند:

گو با تو چه کنم تا تو شوی هم درد من
تا باران بشود حال و هوای سرد من

نویسنده: گندم نظرات:

امروز هم..

شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۳، 0:11

خمیازه ای میکشم و اشکی از گوشه ی چشمم پایین می آید و میان موهایم گم میشود

تمامِ امروز رو برخلاف تعطیل بودنش تو آزمایشگاه گذروندم و الان در تاریکی خونه مدام ازین پهلو به آن پهلو میشم تا بخوابم و فردا دوباره کار..

خستم اما خوابم نمیاد

پنجره مثل همه ی این شب ها بازه و فقط پنجره های ساختمان نیمه کاره ی روبرویی از پشت اون دیده میشه

چقدر دلگیر و خفه کنندست

هوای شهریور خنکه ، کاش میشد تو شهریور بمونیم، نه هوا اونقدر سرد بشه و نه روز ها آنقدر کوتاه

تیکه های پازلِ نیمه تمام ،گوشه ی خونه رو زمین ریخته اند

حوصله ام نشد تمامش کنم

مثل تموم کارهای دیگرم..

خونه با نور تلویزیون روشن و تاریک میشه و من به این فکر میکنم کاش امشب هوس نودل نکرده بودم و نمیخوردم

امروز نزدیکای ظهر خانمی برای گرفتن جواب بتای بارداریش اومد

مثبت بود، یک جور خاصی خوشحال شد ، قشنگ بود

دیدن اینجور لحظات واقعا حال آدم را خوب میکند...

چشمام رو میبندم ، بالشت رو بغل میگیرم و معین برای پریچهر میخونه و من خوابم میگیرد..

اینم از امروز

پ.ن.توی باغچه کنار پرتقالم هسته ی انبه کاشته بودم و سبز شده نمیدونم چطور نگهش دارم تا تو سرمای زمستون از بین نره

باشد که روزگار بچرخد به کامِ دل..

نویسنده: گندم نظرات:

بهتر میشه؟

جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳، 22:59

بعد از یک هفته بخور و بخواب در جوار خانواده ، باز باید آلارم گوشی رو روی ساعت ۶ تنظیم کنم و فردا برم سرکار

خانه را تاریک کردم و سعی داشتم بخوابم اما نشد

کاش میشد پنبه در گوش هایم فرو کنم تا صدای رفت و آمد موتور و ماشین ها و سر و صدای همسایه را نمیشنیدم

در من دو نفر وجود دارد

کودکی سرتق و لجباز که مدام گریه میکند و غر میزند

پا به زمین میکوبد و گلایه میکند

دوست دارد ازینجا برود

برود همانجا گوشه ی اتاق خودش در آرامش و سکوت بخوابد

عصر ها توی حیاط فرش پهن کند ، کتاب ها و خوراکی هایش را دورش بریزد، به آسمان و درختای باغچه نگاه کند تا شب شود

دوست دارد با خواهرش کیک درست کند، گاهی به مادرش کمک کند، یا برای نفریح از کوه های اطراف خونه مامان بزرگه بالا برود و غروب تماشا کند

او همین الان هم از اعصاب خردی گریه اش گرفته

ازینکه ماشین قراضه ی همسایه با آن اگزوز سوراخ و صدای موزیک بلندش نمیگذارد بخوابد

دلش میخواهد ازینجا برود

یک نفر دیگر هم هست

یک گوشه آرام نشسته لبخند نرمی میزند و مدام زمزمه میکند عیبی ندارد همه چیز بهتر میشود

بهتر میشود؟

پ.ن. کودکم دلش میخواد برود همه را بزند ، از زن همسایه پایینی که با شوهر و بچه اش مدام بحث میکند گرفته تا پسر همسایه روبرویی با آن ماشین اش ، حتی موتورهایی که ازین کوچه رد میشوند و صدایشان تا وسط خانه می آید

دلش میخواهد همه را کتک بزند ولی زورش نمیرسد

کودکم دلش میخواهد یک نفر بیاورد تا صبح جلویش غر بزند و آخر هم توی آغوشش گریه کند و به خواب رود

پ.ن.۲ مهم‌ نیست فقط باید چند روز بگذره تا دوباره عادت کنم

نویسنده: گندم

آرامشِ خونه

دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۳، 23:11

"زمان اشتباه مکان اشتباه " رو تموم کردم ؛ جالب بود و معمایی

دوس داشتم

هنوز چهار روز تا پایان تعطیلات مونده

یک کتاب دیگه شروع میکنم و نگاهی رو جزوه ها میندازم

دوست دارم این روزها هر ثانیه اش قدِ هزار ساعت طول بکشه ، تموم نشه

شاید بعضی اوقات آزرده خاطر میشم از یه سری حرفا، ولی بازم آرامشی که کنار خانواده بودن داره هیچ جا نداره

همیشه از وقتایی که بهم خوش میگذره و آرومم میترسم ، چون اینجوری روزِ آخر، دل کندن برام سخته

پ.ن. حالم‌ رو به خستگیست ازین تکرارِ جدا شدن و دلتنگی

رها کنیم و بخوابیم

نویسنده: گندم نظرات:

..

شنبه دهم شهریور ۱۴۰۳، 14:26

با ناخنم با پوست خشک شده ی لبم ور میرم و صفحات جزوه رو با لمس صفحه لبتاپ بالا پایین میکنم

دیشب خواب دیدم پای جلسه آزمون نشستم و باز هم با بی خیالی و نخوندن ،آخرین فرصتمو از دست دادم

صبح که پاشدم بعد خوردن صبحانه جو منو گرفت و کمی درس خوندم

برق رفته و با تموم شدن باتری لب تاپ مجبور به خاموش کردن و کنار گذاشتنش شدم

تا اومدن برق رمانی که چند روزه دست گرفتم تا بخونمش ولی هنوز چیزی پیش نبردم و فقط جلدش بخاطر برداشتن و نخوندنش از گوشه ی پایینش تا شده

باز دوباره خواب آلود شدم‌، فک میکنم دوباره باید برم‌ آهن بگیرم و بخورم

تاجمعه خونه و در جوار خانواده ام و دوباره شیفت و کار

هوا خنک تر شده و من ذوق دارم برای اومدن پاییز

نورِ کمِ آفتاب توی اتاق پهن شده و من در حالیکه کف اتاق دراز کشیدم و پاهام رو تکیه دادم به تخت مثل همیشه دلم یه چیز خوشمزه میخواد که تو خونه نیست و حتی نمدونم چیه

عصر بستنی و موز و شیر رو میریزم تو مخلوط کن و ترکیبی که بی شباهت به شیک نیست و کلی دوسش میدارم و درست میکنم

حیف تخم‌مرغ نداریم وگرنه بدم نمیومد کیک هم درست کنم

خونه که هستم بیشتر حوصله ی اینکارا رو دارم

دیروز رفتیم روستا

دمِ غروب به بهانه ی تماشای غروب آفتاب ، دست خواهرم و گرفتم تا بریم کوه

روی سنگای گرم شده از آفتابِ روز نشستیم و به منظره ی کل روستا بیابونا و درختاش ، سپیدار و چنار و گردو به خونه ها و زمین های خالی نگاه میکردیم

سرمایی که از وزش باد خنک به تنم مینشست، نویدِ روزهای آخر تابستون رو میداد

آهنگ گذاشتم و تا تاریک شدن هوا همانجا نشستیم..

نویسنده: گندم نظرات:

پنجمین عصر شهریور

دوشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۳، 18:18

عصر روز پنجم شهریور

هوا رو به غروب است و خونه کم کم به تاریکی میشینه

اندکی دلمان گرفته و چیزی روی آن سنگینی میکند

ولی نمدونم چی

میخوام پاشم و ظرف بشورم

خانه رو کمی جمع و جور کنم و بزنم بیرون

به هر کی که گفتم باهام بیاد، کاری داشت و نمیتونست و اینبار هم تنها میرم

عیبی نداره

لباس که بپوشم میرم اون سر خیابون منتظر خط

یه کم خط واحد گردی میکنم و بعد توی پارک میشینم و به بازی بچه ها خیره میشم و بستنی میخورم

پنجشنبه میرم خونه

تنها ذوق و انگیزه مان برای ادامه ی این روزها..

...

چرا هر بار به دیگران بیشتر از خودم حق میدم؟! بذارم یکبار هم که شده آدم بده ی ماجرا من نباشم

اینکه هیچ کس درک نمیکنه و بهت حق نمیده خیلی سخته... حتی نزدیک ترین دوستام

میخوام دیگه با هیچ کس صمیمی نباشم

اینجوری توقعی هم ندارم از کسی

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها