سیاه و سفید

زن همسایه پایینی گریه میکند و سر همسرش داد میزند :
من این ۱۳ سال از زندگی با تو هیچ چیز نفهمیدم
وقتی بعد پایان شیفت شب به خانه آمدم هر چه مقاوت کردم نخوابم ، نشد ، خوابم برد و با صدای داد گریه بیدار شدم
دلم برای خانم همسایه سوخت
نمیخواستم گوش بدم به حرفاشون ولی ازونجایی که آدم فضولی ام نشد
دلیل دعوا رو فهمیدم و بهش حق دادم
با خودم فکر کردم تنها بودن خیلی بهتر از بودن با آدم اشتباهه
با آدمی که دنیات رو به زندگی سیاه و سفید تبدیل کنه ، که دیگه از زندگی چیزی نفهمی
...
صبح زود ، شیفت که تمام شد ، توی ایستگاه اتوبوس نشستم
بین راه خرید کردم
ظهر رو با املت سر کردم و برای شام پاستا پختم
خوب شد
از خونه زنگ زدن ، جواب ندادم ، نمیدونم چرا ولی حوصله نداشتم
بعد که زنگ زدم اونها جواب ندادند
میدانم رفته اند عروسی
فردا خانواده میان و من از الان غصه ی روزی رو دارم که میرن
ازینکه عادت میکنم و کنار میام و باز همه چی به هم میخوره
هی خدا
ماه از میان دو ساختمان روبرویی بالا آمد و حالا میتونم از پنجره ی خونه هم ببینمش
اینبار عرفان سکوت را میشکند:
گو با تو چه کنم تا تو شوی هم درد من
تا باران بشود حال و هوای سرد من