روزمرگی های یک دختر تنها

جمعه بیست و دوم تیر ۱۴۰۳، 19:59

شیفت شبم

همه بگو و بخند دارن و من برعکس بغ کرده یه گوشه نشستم

حوصله ی کسی رو ندارم

کم حرف و دمغ شدم مثل روزای اولی که اومده بودم و خجالتی

ولی الان از خجالت نیس فقط بی حوصله ام

دوس دارم یه جا بشینم تو سکوت زُل بزنم به یه جا

همکارم میخنده و میگه برو یه آب بزن به صورتت بیدار شی

ولی از خواب هم نیس

دیشب رفتم حسینیه سر کوچه ، با عمه رفتم

دیروز برنامه ی اتوبوس ها رو چک کردم تاسوعا هیچ اتوبوسی نبود

و این یعنی بابا باید بیاد دنبالم

کاش میشد خودم برم و بابا مجبور نشه ۶ ساعت گرما تاسوعا رو تو جاده بگذرونه

ولی نمیشه و مقصرش منم

آخر شب باز در فکر رفتم‌ و از خودم بدم اومد و گریه کردم

کاش امشب فک کنن وجود ندارم و باهام حرف نزنن

پ.ن. برای نوشتن این پست هزار بار پاک کردم و دوباره نوشتم

نوشتم تا خالی شم ولی بیشتر ناراحت میشم ازینکه اینقدر از درون افسرده ام

چرا؟ نمیدونم

نویسنده: گندم نظرات:

این من نیستم

چهارشنبه بیستم تیر ۱۴۰۳، 23:10

قسمت اعظم امروز رو خواب بودم و بقیه ش هم تو گوشی

حتی ناهار و شام درست حسابی هم نخوردم

خونه پوکیده

جارو برقی وسط افتاده

جنازه ی ملخ بیچاره اون ور تر

ظرفای نشسته

و منی که از صبح در همین نقطه ولو شده ام

صبح بخاطر شبکاری دیشب اومدم خونه و خوابم برد ، همین حین بابام زنگ زد و من چنان گیج و منگ جوابش رو دادم که حتی یادم نیس چی گفتم ولی معمولا این زمانها فقط چرت و پرت میگم

عصر هم مامان زنگ زد ، فقط در حدی که بفهمن من زنده ام صحبت کردم و نه بیشتر

عمه گفت شب ها میره مراسم اگر خواستم باهاش برم

حوصله نداشتم و نرفتم

از کلاس زنگ زدن و جواب ندادم ، عصری انرژی رفتن به اونجا هم نداشتم

وقتی فهمیدم‌ امروز برای دومین بار خوابم برده پا شدم آبی به صورتم بزنم و با تصویر قشنگی توی آینه مواجه نشدم

موهای به هم ریخته ، رنگِ پریده، چشمای پف کرده و صورتی که جای جایش بخاطر جوش ها قرمز بود

وقتی اعصابم داغان میشه بیشتر با جوشهام‌ ور میرم و بدتر میشن

امروز حالم از خودم به هم خورد

پ.ن. با خودم فکر میکردم چقدر نوشته هام رو دوس ندارم ،چقدر خسته کننده شدن بعد دیدم زندگیم هم همینطوره.. چیزی جز این ندارم که بنویسم

پ.ن. نمیدونم باید به دنبال چی بگردم ؟ یا شادی را از کجا پیدا کنم ؟ قبلا هم همینقدر بد بود؟

نویسنده: گندم

شبِ تیره

دوشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۳، 23:13

یک شب دیگر از شب های این خونه، روبروی تلویزیون دراز کشیدم به انتظار خواب

فردا رو شیفتم و باید خوابید

حینی که میخواستم لحاف و پتو رو پهن کنم یهو یک ملخ از وسط خونه پرید گوشه ای

از ترس خشک شدم

همیشه از حشرات و این جور چیزها میترسیدم ولی حالا که تنها بودم و کسی نبود به دادم برسه مجبور بودم خودم بیرونش کنم

بعد از دو تلاش بی فایده، ناپدید شد و نفهمیدم کجا رفت

حالا امشب من و یک ملخ با هم میخوابیم

امیدوارم سعی نکنه وقتی خوابم سمتم بیاد، چون از ترس سکته میکنم

عصری آبجی زنگ زد و بیشتر از دو دقیقه با هم حرف نزدیم

همیشه همینجوره

از وقتی اومدم اینجا حوصله ی تلفنی حرف زدن ندارم و خانواده هم چون میدونن سریع خداحافظی میکنن

خودم ازین رفتارم ناراحت میشم و احساس میکنم به مرور دارم از نزدیک ترین کسام دور میشم ولی دست خودم نیست

تلویزیون داره روضه ی حضرت رقیه میخونه

همیشه محرم ها یا روستا بودیم یا گلزار شهدا ، ولی امسال برخلاف هر سال جایی نمیرم

دوس دارم برم ولی تنهایی نمیشه

به هزار مکافات عصر تاسوعا رو خالی کردم برم خونه

۰

پ.ن. خسته ام و مثل همیشه دل گرفته

پ.ن. گویند که هر تیره شبی را سحری هست

گویا سحری نیست شبِ تیره ی ما را

نویسنده: گندم نظرات:

۰۰۰

دوشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۳، 21:7

روی چمن های پارک نشستم

بستنی کنارم آب شده ولی میلی به خوردنش ندارم

مامان و آبجی اون طرف تر رو نیمکت نشستن

این روزا اینقدر هوا گرم شده که تحمل تو خونه موندن رو ندارم

فک نمیکنم تو این بیست سال زندگیم همچین گرمایی رو تجربه کرده باشم

تابستون اینجا غیر قابل تحمله و فقط منتظرم زودتر تموم شه

عصری تصمیم داشتم با دوستام برم سینما ولی بخاطر موندن با خانواده کنسلش کردم ولی پشیمون شدم

خانواده ی من با اینکه همیشه به فکرم بودن و تلاش کردن تا زندگی راحتی داشته باشم ولی هیچ وقت شاد بودن رو بهم یاد ندادن

مثل امروز که با کلی اخم و تخم راضی شدن بریم بیرون و الان هم هر کدوم یک گوشه کز کردیم

فردا شبکارم و خانواده هم برمیگردن

نمیدونم چرا ناراحتم

اینکه نمی تونم با خانواده تفریح کنم؟

اینکه خودمو دلخوش کرده بودم که با خانواده میرم خرید؟

یا اینکه میرن و باز تنها میشم؟

دلیل ناراحتیمو نمیدونم

این روزا دلیل کمی برای خوشحال بودن پیدا میکنم

بچه ها رو چمن غلط میخورند

کاش بر میگشتم به روزای بچگی

کاش دوباره بچه میشدم

پ.ن. خستم ولی نمیدونم خسته از کدوم کارِ نا کرده..

نویسنده: گندم نظرات:

عنوانی نیست

جمعه هشتم تیر ۱۴۰۳، 1:18

پارسال تقریبا همین شب ها بود

وقتی خبرش رو شنیدم

وقتی تو اتاقِ خالیِ خوابگاه تنها شدم

سرم رو روی بالشت گذاشتم و از ته دل زار زدم

کوتاه بود ولی عمیق

همین شب ها بود توی حیاط خوابگاه قدم میزدم‌ تا فراموش کنم

فقط ماه است که به زیبایی همان شب هاست

و ناگهان دوباره دلمان گرفت

آماده ایم تا اندکی غصه بقولیم

نویسنده: گندم

دویوم تیر

شنبه دوم تیر ۱۴۰۳، 17:24

از ساعت چهار که تصمیم گرفتم یه چرت یک ساعته بزنم قبل از رفتن به کلاس

تا الان دارم وول میخورم و فکر میکنم

فکر میکنم چطور شیفتام رو جابجا کنم که عصر تاسوعا رو خالی کنم و برم خونه

جابجایی شیفت برام‌ ازون کارای سخته

انگار که میخوام معادله چند مجهولی حل کنم

.

باید کفش و کمربند برا خودم بخرم و فقط امروز فردا میتونم برم بیرون ولی حوصلش نیس

تنهایی خرید کردن رو دوس ندارم:(

علاوه بر اون هنوز حقوق ماه قبل رو دریافت نکردم و الان واقعا به شادیِ پس از پیام واریز حقوق نیازمندم:/

حالا با چه انگیزه ای برم سرکار:((((

بچه ها میگن احتمالا پاییز امسال هم مثل پارسال آزمون استخدامی برگزار شه

پارسال رو نخوندم و با اینکه ازینجا فراری ام ولی نمیخوام همینجوری از دستش بدم و بیکار برگردم گوشه ی خونه

نمدونم چیکار کنم

اینکه تکلیفت با خودت معلوم نباشه بدتر از بده:(((((

پ.ن. بابام همیشه میخواست من معلم بشم ولی خودم دوس نداشتم

اما الان میفهمم چه خوب بود اگه معلم بودم حداقل الان که تابستونه بیکار بودم میرفتم خونهههههههه.. ای بابا ای بابا:/

پر از سردرگمی ام..

نویسنده: گندم نظرات:

از هر دری سخنی

جمعه یکم تیر ۱۴۰۳، 15:20

اولین روز تابستون رو با آف بعد از شبکاری شروع کردم

دیگه بخاطر گرمی هوا صبحِ بعد از شبکاری پیاده روی نمیرم

اینقدر هر روزم تکراریه که حوصله نوشتنش رو ندارم

نمیدونم چرا نمیشه طور دیگه ای باشه، چرا بهم نمیچسبه ، فقط همینجوری میگذره..

نمیدونم از چی بنویسم

چشمام روی هم میفتن ولی نمی خوام ظهر بخوابم

این مدت که خونه بودم هم خوب بود هم بد

روز آخر با یه اتفاقی به این نتیجه رسیدم که این تنهایی رو با همه ی سختی هاش ترجیح میدم به برگشتن

به قولی دوری و دوستی:)

آخر هفته عروسیه، هنوز دعوت نشدیم ولی من از قبل خودمو آف کردم به نفعشونه دعوتم کنن:/

خونه که بودم یه نصف روز‌ رو مشغول درست‌کردن کیک خامه ای شدم

اولین بارم بود و ظاهرش اونجوری که میخواستم نشد ولی طعمش خیلی خوب شد ، دیگه اگر حوصلم بکشه برا تولدا خودم کیکشو میپزم

کیک شکلاتی با خامه ی نسکافه ای، همونجوری که خودم دوس دارم نه بقیه:)))

دکتر هم رفتم گفت آهنم بسی کمه ، روزی دو تا کپسول باید بخورم معدم سوراخ نشه خوبه:/

عید قربان رو خونه مامان بزرگه گذروندم ولی برای فاصله گرفتن از جمع خانوادگی رفتم و بین زمینای پوشیده از خوشه های طلایی گندم و سبزی علف ها ، درختای بید و چنار و گردو و آلوچه قدم زدم

از باغ دایی گیلاس چیدم و روی زمین نمدار شده از آبیاری شب قبل دراز کشیدم

همه ی فصلا قشنگن

ولی من از تیر ماه خوشم نمیاااااد

پ.ن. حوصلم سر رفته:((

کاش تابستون از فصل ها حذف میشد یا حداقل سردتر میشد:((((

پ.ن ۲ پارسال همچین روزایی فکرشو میکردم الان اینجا باشم؟ نه فکرشو نمیکردم... زندگی همینقدر غیر قابل پیش بینیه..

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها