شیفت شبم
همه بگو و بخند دارن و من برعکس بغ کرده یه گوشه نشستم
حوصله ی کسی رو ندارم
کم حرف و دمغ شدم مثل روزای اولی که اومده بودم و خجالتی
ولی الان از خجالت نیس فقط بی حوصله ام
دوس دارم یه جا بشینم تو سکوت زُل بزنم به یه جا
همکارم میخنده و میگه برو یه آب بزن به صورتت بیدار شی
ولی از خواب هم نیس
دیشب رفتم حسینیه سر کوچه ، با عمه رفتم
دیروز برنامه ی اتوبوس ها رو چک کردم تاسوعا هیچ اتوبوسی نبود
و این یعنی بابا باید بیاد دنبالم
کاش میشد خودم برم و بابا مجبور نشه ۶ ساعت گرما تاسوعا رو تو جاده بگذرونه
ولی نمیشه و مقصرش منم
آخر شب باز در فکر رفتم و از خودم بدم اومد و گریه کردم
کاش امشب فک کنن وجود ندارم و باهام حرف نزنن
پ.ن. برای نوشتن این پست هزار بار پاک کردم و دوباره نوشتم
نوشتم تا خالی شم ولی بیشتر ناراحت میشم ازینکه اینقدر از درون افسرده ام
چرا؟ نمیدونم
