روزمرگی های یک دختر تنها

من ضعیفم..

جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳، 0:20

وقتی تو جمع خانوادگی قرار میگیرم احساس ضعف میکنم

وقتی که سعی میکنه ازم سَرتر باشه اذیتم میکنه

تمام امشب الکی به حرفاشون میخندیدم و لبم تصنعی و با لرزشی نامحسوس به لبخند کش اومده بود و گاهی خودمو مشغول گوشی میکردم که نشون بدم ؛ آره حرفاشون برام مهم نیست و ذره ای رو تاثیر نداره

ولی هست و همه میدونن چند هیچ عقبم

من واقعا ضعیفم

تو این دنیا با این همه آدم جور واجور من خیلی ضعیفم

آخ خدا چی میشد یه کم‌سیاست و زرنگی تو وجودم قرار میدادی

نویسنده: گندم نظرات:

آدینه

جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳، 0:42

شب از نیمه گذشته و تو اتاق رِست آزمایشگاه آماده ی خواب میشم

شیفت امشب رو خیلی دوس داشتم چون با همکارای خوبی گذروندمش

دلم میخواست فردا صبح ، صبحونه ی روز جمعه رو بیرون بخورم ولی همراهی ندارم و دوستان هم قطعا از خواب نازشون نمیزنن تا ازون سر شهر بیان اینور باهم صبحونه بخوریم

تنهایی کافه رفتنم نمیچسبه پس مستقیم میرم خونه و تا لنگ ظهر میخوابم

برنامه ای جز خواب برا آخر هفته ام ندارم:)

نویسنده: گندم نظرات:

از عجایب

دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳، 17:24

بعد از چند روز تنبلی تو درست کردن غذا امشب تصمیم گرفتم پاشم و قرمه سبزی درست کنم

هر چی دستم اومد ریختم تو زودپز و درشو بستم

نمیدونم چطوری بعضیا آشپزی رو دوس دارند و ازش لذت میبرن ، من که ندارم

عصر تصمیم داشتم با دوستا برم بازار و یه نگاهی به لباس مجلسیا بندازم که به دلیل نیومدن رفقا کنسلش کردم

تنهایی هم که مزه نمیده

حالا بُغ کرده نشستم و آروم آروم تاریک شدن هوا رو نظاره میکنم

صبح که از شیفت برمیگشتم تو پیاده رو یه دختر تقریبا جوون با پالتوی مشکلی بلند و ماسک سیاهی روی صورت صدام کرد

اول فک کردم میخواد آدرسی چیزی بپرسه ولی گیر داده بود اسمتو بگو طالعتو بهت بگم

ازونجایی اصلا به این چیزا اعتقادی ندارم خواستم با بی اعتنایی بگذرم که جلومو گرفت و گفت اگر اشتباه گفتم نمیخواد پولی بدی ولی اگر حرفام درست بود صد تومن بده

ازونجایی که کنجکاویم تحریک شده بود اسمم گفتم که دستمو گرفت و شروع کرد چیزای معمولی گفتن

از مشکل و گرفتاری داشتن و یه سری چیزای دیگه

ولی تا رسید به جایی که از خانوادم گف برگ هایم ریخت

همشششش درست بود

ولی تا گفت کارت یا پولی بذار کف دستت تا ببینم گره از مشکلت باز میشه یا نه زدم رو شونش و گفتم خدا خودش گره باز میکنه نیازی ندارم و به زور فرار کردم

ولی برام جالب بود چطوری شخصی ترین چیزا رو فهمید

راستش ترسیدم

زودپزم چه صدای رو مخی داره:((

دلم گرف

نویسنده: گندم نظرات:

اوقاتی که دلتنگم..

جمعه شانزدهم آذر ۱۴۰۳، 17:27

بعد از یک سال و نیمی که از تموم شدن دانشگاه میگذره بالاخره این آخر هفته هر پنج تا دوست خوابگاهی دور هم جمع شدیم

این دو روز خونه ی من موندن و به گشت و گذار تو شهر گذشت

حالا سه ساعتی میشه که همه رفتن و خونه خالی شده

حالم به شدت گرفته ست

خیلی خیلی خیلی گرفته

حتی هوا هم برام سنگین شده

عصر بعد از رفتنشون نیم ساعتی رفتم مراسم ختم مادر یکی از همکاران بلکه تو خونه نمونم

ولی حالا این سکوت و این غروب ..

چه بد که نمیشه غما رو قاتی کلمات روی دفتر ریخت و مچاله کرد و توی سطل آشغال انداخت

فک کنم تنهایی دیوونم کرده

تو بازار که میگشتیم روی یکی از تابلوهای کاشی نوشته بود :

دلم یک دوست میخواهد، که اوقاتی که دلتنگم

بگوید خانه را ول کن، بگو من کِی، کجا باشم؟

نویسنده: گندم نظرات:

آذرِ طلایی

دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳، 23:55

این عکسو وقتی گرفتم که برای خداحافظی رفته بودم خونه مامان بزرگه و اون با یه ماچ آبدار بدرقه ام کرده بود

اون روز باد ملایمی می وزید و آخرین برگهایِ طلاییِ درختا رو از شاخه ها جدا میکرد و پیچ و تاب خوران به زمین مینداخت

عصرِ همان روز وقتی بارون میبارید ، من از پشت پنجره ی آزمایشگاه، زمین خیس رو نظاره میکردم و حسرت میخوردم که چرا باید در چنین هوایی شیفت باشم

...

از تمام اینها که بگذریم یک ماه بود که دست و دلم به نوشتن نمیرفت

روزها و احوالاتم به طرز مزخرفی تکراری بوده و هست که حالی برای نوشتنِ این مکررات نیست

به هر حال هنوز زنده ایم و زندگی میکنیم...

....

خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست

از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم..

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها