بعد از چند روز تنبلی تو درست کردن غذا امشب تصمیم گرفتم پاشم و قرمه سبزی درست کنم
هر چی دستم اومد ریختم تو زودپز و درشو بستم
نمیدونم چطوری بعضیا آشپزی رو دوس دارند و ازش لذت میبرن ، من که ندارم
عصر تصمیم داشتم با دوستا برم بازار و یه نگاهی به لباس مجلسیا بندازم که به دلیل نیومدن رفقا کنسلش کردم
تنهایی هم که مزه نمیده
حالا بُغ کرده نشستم و آروم آروم تاریک شدن هوا رو نظاره میکنم
صبح که از شیفت برمیگشتم تو پیاده رو یه دختر تقریبا جوون با پالتوی مشکلی بلند و ماسک سیاهی روی صورت صدام کرد
اول فک کردم میخواد آدرسی چیزی بپرسه ولی گیر داده بود اسمتو بگو طالعتو بهت بگم
ازونجایی اصلا به این چیزا اعتقادی ندارم خواستم با بی اعتنایی بگذرم که جلومو گرفت و گفت اگر اشتباه گفتم نمیخواد پولی بدی ولی اگر حرفام درست بود صد تومن بده
ازونجایی که کنجکاویم تحریک شده بود اسمم گفتم که دستمو گرفت و شروع کرد چیزای معمولی گفتن
از مشکل و گرفتاری داشتن و یه سری چیزای دیگه
ولی تا رسید به جایی که از خانوادم گف برگ هایم ریخت
همشششش درست بود
ولی تا گفت کارت یا پولی بذار کف دستت تا ببینم گره از مشکلت باز میشه یا نه زدم رو شونش و گفتم خدا خودش گره باز میکنه نیازی ندارم و به زور فرار کردم
ولی برام جالب بود چطوری شخصی ترین چیزا رو فهمید
راستش ترسیدم
زودپزم چه صدای رو مخی داره:((
دلم گرف