شامِ غریبان
پنجشنبه چهارم تیر ۱۴۰۵، 19:22
ساعت نزدیک به ده شب
توی تاریکی ، تنها روی سنگ قبر بابا بزرگ نشستم ، خانواده ای اونورتر شمع روشن کردن و صدای روضه از بلندگوی مسجد میاد
آسمون بالای سرم پر از ستاره ، نور ماشین هایی که از روی جاده رد میشن از دور دیده میشه
باد میوزه و شمع رو خاموش میکنه
پرچم مشکی تو هوا تکون میخوره و رهگذری رد میشه
شمع رو دوباره روشن میکنم..
خدایا من دیگه خالی ام.. نمیدونم چه جوری و چی باید ازت بخوام.. خودت بفهم تو دلم چی میگذره
_توی دلواپسی هام تو رو صدا نکنم چه کنم؟