روزمرگی های یک دختر تنها

آخرین شب دی ماه

شنبه سی ام دی ۱۴۰۲، 22:32

یک شب دیگه

مثل همیشه روبروی تلویزیون دراز کشیدم

آخرین شب دی ماه شد

روزها و ماه ها به سرعت میگذرن

شد شش ماه که دور از خانواده ام

بقیه اش هم به همین سرعت میگذره و فقط منی میمونم که بی هدف روزاشو شب کرده

وقتی به دوستام نگاه میکنم میبینم خیلی از من جلوترن

یکیشون در شرف ازدواجه

یکی دیگشون استخدام شده و دیگه جدی جدی باید بره سرکار

یکی هم داره خودشو برای مصاحبه استخدامی آماده میکنه

و اما من..

من‌هیچی

حسودی نمیکنم

ولی از دست خودم‌عصبانی ام ، حس میکنم از همه عقب افتادم

بگذریم

ماه بعد شیفتام اندکی بهتره

یک هفته مرخصی گرفتم‌

میخوام برم دریا

تنها جایی که بهم‌آرامش میده هر چقدر برم سیر نمیشم

از الان ذوق دارم

.

خسته ام و چشمام از خواب سنگین شده

کم کم‌ بوی غذا تو خونه میپیچه

چون فردا تا ظهر سرکارم فرصت نمیکنم‌ناهار دست کنم مجبور شدم امشب دست به کار بشم

هر چی بیشتر میگذره به این نتیجه میرسم هیچ استعدادی تو آشپزی ندارم:/

این هفته رفتم یه دارو برای جوشای صورتم‌گرفتم

سه روزی میشه استفادش میکنم کاش تاثیر داشته باشه

حرف زیاد دارم ولی هر چی بنویسم‌تموم‌نمیشه

پس ولش 🚶‍♀️

نویسنده: گندم نظرات:

هوایِ گرفته یا دلِ گرفته؟!

جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲، 22:45

بالاخره روز برگشت رسید

با بابا برگشتم

آبجی کوچیکه کلی پشت سرمون گریه کرد و من بُغ کرده نشستم صندلی عقب

وسطای راه جایی که کاملا خشک و بیابونی بود ، باد میومد و کلی هوا رو غبارآلود کرده بود ،تا جایی که چشم چشم رو نمیدید

بعضی ماشینا زده بودن کنار ولی ما با سلام و صلوات رد شدیم ازون تیکه

وسط زمستونیم و به جای هوای مه گرفته و ابری، باید منظره یِ بیرونِ ماشین این باشه

حالم گرفته ست مثل این هوا

باز کم حرف شدم مث افسرده ها ، باز بی دلیل اشک تو چشام جمع میشه ، باز احساس بدبختیه که دوره ام کرده

با خودم قرار گذاشته بودم روزی شده حتی نیم صفحه درس بخونم

ولی امروز نخوندم

از صبح تا شبش رفتم تو گوشی و افتادم به جون جوشای صورتم

وقتی به خودم اومدم که صورتم مثل گوجه قرمز شده بود

موهامو ریختم جلوی صورتم تا بابا نبینه

بعد چند روز بخور و بخواب فردا باید برم سر کار

این زمستونِ بی طراوت بدجوری حالمو گرفته

نمیشه مثه اون موقعا صبح پاشم ببینم هوا ابریه و زمین خیسه ، ذوق کنم و خواب از سرم بپره ، با شوق از خونه برم بیرون، نمیشه؟

بهونه گیر شدم، یه دلخوشی کوچیک میخوام:((

چقدر حرف زدم:/

نویسنده: گندم نظرات:

شبی دیگر از دی

پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲، 23:16

تو اتاق

روی زمین دراز کشیدم و تا گردن زیر پتوام

از اون سمت صدای ورجه و وورجه ی آبجی کوچیکه شنیده میشه

انگار خواب نداره

امروز اثر مرکب هم تموم کردم

خوب بود

حالا برم کتاب بعدی

خیلی زشته که دی ماه هم داره تموم میشه ولی هیچ بارونی نیومد

آخه داشتیم بد تر ازین پاییز و زمستون؟!

تابستون رو خدابخیر بگذرونه قراره آب پز شم

کاش میشد تابستون نرفت سرکار

برگردم شهرمون، خونمون

هعی

فردا برمیگردم ، بازم غصه ی شب آخر

چرا به این ریتمِ تکراریِ زندگیم عادت نمیکنم:(

هر دفعه دلتنگی..

نویسنده: گندم نظرات:

دوشنبه هجدهم دی ۱۴۰۲، 22:21

این آهنگه هِی تو ذهنم تکرار میشه:

داره میسوزه دلم

واسه خودم

آخ؛ منِ بیچاره..

نویسنده: گندم

دوشنبه هجدهم دی ۱۴۰۲، 1:22

امشب بهم ثابت شد یه رفیق خوب میتونه از فامیلی که باهات نسبت خونی داره بهتر باشه

امشب با دختر خالم حرف زدم ، صحبتمون چیزی جز تحقیر و کوچک کردن من نبود و حالمو خراب کرد

اما دوستی که فقط سه ساله باهاش آشنا شدم غم و غصه ی دلمو با حرفاش شست و دلداریم داد

کاش میشد فامیل رو از دایره ی آدمای اطراف حذف کرد

حیف که نمیشه

دلم میخواد با همه قطع رابطه کنم

خودم باشم و خودم..

امشبو یادم نمیره

نویسنده: گندم نظرات:

یازدهمین روز از زمستان

دوشنبه یازدهم دی ۱۴۰۲، 0:0

اینم از بیست و سه سالگی... تموم شدش
به همین سرعت
حالا من موندم و سال جدیدی که روبرومه
اینبار چه خوابی برام دیده
روی تخت، در تاریکیِ مطلقِ اتاق ، مچاله شده زیر پتوام
تنها نیستم و پیش خانواده ام
پلکام روی هم می افتن، اما افکارم اجازه ی خواب نمیدن
اینکه چی گذشت تو این یکسال
چیکار کردم
و اینکه قراره سال بعد رو چطور بگذرونم و چه اتفاقاتی در انتظارمه
اینقدر کلنجار برم با خودم تا نفهمم کِی ساعت از ۱۲ گذشت و رسید..
بیست و چهار سالگیم
هعی
طبق اسناد و مدارک و شنیده ها ، مثل اینکه تولدمه

پ.ن.عکس به جا مونده از تولد پارسال و خاطراتش:))

نویسنده: گندم نظرات:

اولین روز زمستان

جمعه یکم دی ۱۴۰۲، 23:12

اولین روز دی ماه برام زیاد جالب نبود و خیلی رو مود نبودم

صبح که از خواب پا شدم و بعد خوش و بش با همکارا از بیمارستان بیرون زدم و بعد از کمی پیاده روی اومدم خونه

ناهار نخورده دراز کشیدم یه گوشه و رفتن تو گوشی و نفهمیدم ۵ ساعتِ تمام سرگرم گوشی بودم

نه خوابیدم و نه کار مفیدی کردم

حال و حوصله ی هیچ چیزو نداشتم و البته میتونه بحاطر تنها شدن بعد از دوازده روز باشه

دوباره باید تحمل کنم تا عادت کنم به این وضع

دیگه طولانی مدت نمیرم خونه ، تحمل تنهاییِ بعدش سخته

.

امروز تو فکر افتادم سبزه ی پرتقال بکارم تا عید دربیاد ولی هر چی پرتقال میخورم هسته نداره:/

امشب درکمال تعجب پای تلویزیون بخاطر مرگ مارو گریه کردم

فک کنم دیگه دارم خَل میشم:((

شیفتای این ماه باز سنگین شده و همینم حالمو بدجوری گرفته

اینکه فردا دوباره شبکارم دیگه بدتر

خستمممممم

کاش خرس بودم و الان میرفتم برا خواب زمستونی :/

هعععی

نویسنده: گندم نظرات:

یلدا

جمعه یکم دی ۱۴۰۲، 3:6

امشب اولین یلدایی بود که تو بیمارستان شیفت وایسادم

برام متفاوت بود ولی به دلایلی خوش نگذشت و کسل کننده تموم شد

توقع شب بهتری داشتم و نشد و خورد تو ذوقم ولی خب بهتر از تنهایی بود

رئیس بیمارستان برامون دیس یلدایی آورد و باهامون عکس گرفت

کاش اون عکسه از صحنه روزگار محو شه چون قطعا قیافم نابوده

.

تا ساعت چهار باید بیدار بمونم ولی بدجوری خسته ام و خوابم گرفته

فردا صبح رو طبق روال هر شیفت شب میخوام پیاده روی کنم تا خونه

مزه میده:))

.

اینم پاییزی که تموم شد و به دی ماهی رسیدیم که ماه تولدمه و دوسش دارم

کاش این ماه بیشتر بارون بیاد:((

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها