آخرین شب دی ماه
یک شب دیگه
مثل همیشه روبروی تلویزیون دراز کشیدم
آخرین شب دی ماه شد
روزها و ماه ها به سرعت میگذرن
شد شش ماه که دور از خانواده ام
بقیه اش هم به همین سرعت میگذره و فقط منی میمونم که بی هدف روزاشو شب کرده
وقتی به دوستام نگاه میکنم میبینم خیلی از من جلوترن
یکیشون در شرف ازدواجه
یکی دیگشون استخدام شده و دیگه جدی جدی باید بره سرکار
یکی هم داره خودشو برای مصاحبه استخدامی آماده میکنه
و اما من..
منهیچی
حسودی نمیکنم
ولی از دست خودمعصبانی ام ، حس میکنم از همه عقب افتادم
بگذریم
ماه بعد شیفتام اندکی بهتره
یک هفته مرخصی گرفتم
میخوام برم دریا
تنها جایی که بهمآرامش میده هر چقدر برم سیر نمیشم
از الان ذوق دارم
.
خسته ام و چشمام از خواب سنگین شده
کم کم بوی غذا تو خونه میپیچه
چون فردا تا ظهر سرکارم فرصت نمیکنمناهار دست کنم مجبور شدم امشب دست به کار بشم
هر چی بیشتر میگذره به این نتیجه میرسم هیچ استعدادی تو آشپزی ندارم:/
این هفته رفتم یه دارو برای جوشای صورتمگرفتم
سه روزی میشه استفادش میکنم کاش تاثیر داشته باشه
حرف زیاد دارم ولی هر چی بنویسمتمومنمیشه
پس ولش 🚶♀️

