روزمرگی های یک دختر تنها

هم سایه

جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴، 13:17

همسایه ی عزیز اصلا روز خوبی رو برای شستن تمام لباسای کمدت انتخاب نکردی

من دیشب یه ثانیه هم چشم رو هم نذاشتم ، الانم تو نذاشتی دو ساعت بخوابم

من دلم خونمونو میخوااااااد، خدایا منو نجات بده

#خانه را آرام بتکانید

نویسنده: گندم

چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴، 20:33

از پله های حیاط که پایین میرفتم چشمم به دیوارهای آجری تازه بالارفته ی همسایه افتاد ، روی آخرین پله با شانه هایی افتاده نشستم، آسمانِ دمِ غروب رو به تیرگی بود ، اشکی لغزید و به این فکر کردم در این خانه همین تیکه ی کوچیک آسمون هم سهم من نیست

من ازینجا ، ازین کوچه های باریک ،ازین خونه های نزدیک به هم و ازین هوای خفه بیزارم

شبها اینجا کوچیک تره ، دیوارها نزدیک ترند ، هوای گرفته ی خونه با پنجره ی باز هم تازه نمیشه

بخاری خاموشه و دیگه فکر نکنم روشن بشه

هشت سالِ پیش، گوشه ی دفترخاطراتم زیر تاریخ ۲۹ بهمن با خطِ کج و معوجی نوشته بودم " امروز خیلی احساس تنهایی کردم"

خودکار آبی برداشتم با خط بهتری کنارش نوشتم " امروز هم.."

چی تغییر کرده بعد این همه سال؟!

پ.ن. باور کنید که دیوار ها هم آدم میکشند..

دلم میخواد برم بالای پشت بوم تا همه ی آسمون برای من باشه..

نویسنده: گندم

در آخرین روزهای بهمن

یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴، 10:6

آفتابِ صبح نرم و ملایم میتابه، کنار پنجره نشستم ، کتاب ورق نخورده رو بغل گرفتم و به حیاط و درختای بی برگش نگاه میکنم

لباسِ کار بابا روی بند آویزه ، گنجشک ها پر تب و تاب ازین شاخه به اون شاخه میپرند و صداشون حس روزای اول فروردین رو میده

مامان تقویم دست گرفته بود و رو به بابا گفت دیدی امسالم چه زود تموم شد یه برگ دیگه هم کنده شد و رفت

من گفتم نباید انقدر زود تموم میشد ، من هنوز از بارون خیس نشدم ، گِلی نشدم ، تو سرما نلرزیدم و انگشتام یخ نزد

آخه این چه زمستونی بود

پاهام پرده رو به بازی میگیرند ، یک شعر از حافظ میخونم.. بلندی های بادگیر رو باز میکنم ، یه تیکه از آهنگی که وقتی بچه تر بودم شنیده بودم از ذهنم میگذره و... دلم تنگ میشه... برای خیلی قبل تر ها ، شبای خونه مامانبزرگ و بارونای شدیدش...شبی که برق رفت و همه تو خونه دور چراغ نفتی نشسته بودیم ، رعد و برق میزد و سایه روی دیوار می افتاد ، مینشستم و منتظر صدای بعدی... و از چیزی نمیترسیدم...

و پناه میبرم به خواب از شر بغض فروخورده ی میان گلو...کاش حداقل میفهمیدم کِی قراره عادت کنم

نویسنده: گندم نظرات:

سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴، 21:35

پاهام سرده ، انگشتام سرده و دلم‌ سرد..

هرازگاهی نوررنگی تو سیاهیِ آسمون پخش میشه ،

ناخن شکسته ام به لباسم گیر میکنه و سوز میزنه

پاهام روی خیابون سنگ فرش مسجد جامع کشیده میشه و نگاهم گاه از دستفروش گوشه ی پیاده رو به رفت و آمد مردم و بعد به مغازه ها کشیده میشه

سرم پر از فکره و نگرانم و نگرانم و نگرانم ، از فردا میترسم ، ازین که چی پیش بیاد میترسم ، از جنگ میترسم ، از تنهایی تحمل کردن این چیزا میترسم، میترسم و هیچ امیدی به هیچ چیز و هیچ کس ندارم

من فقط یه زندگی آروم میخواستم همین..

پ.ن. ولی این زمستون اون زمستونی که میخواستم نبود

پ.ن.احمقانست ولی دلم میخواد برم جنوب

پ.ن. خدایا کاش اون پیامی که منتظرشم میومد و خیالم بابت چیزی که انقدر بخاطرش دویدم راحت میشد

نویسنده: گندم

پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴، 16:56

این لحظه و این ساعت رو ثبت میکنم به عنوان یکی از روزهای غمگین زندگی ام که واقعا ارزش غمگین شدن داشت

ادامه نوشته..
نویسنده: گندم

دردِ دل

چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴، 5:4

امشب از اولش تا همین الان که روی تخت دراز کشیدم حتی یک ثانیه اش چشم روی هم نذاشتم

از شلوغی اولش که بگذریم ، خلوتی ساعتای آخرش و نشستن پای صحبت کسی که فکر نمیکردم ظاهر ساکت و بی تفاوتش همچین درد عمیقی میون قلبش جا خوش کرده باشه

داشتم فک میکردم ، خدا ، تو هم دیدی چند بار چشماش پر و خالی شد ؟ شمردی؟ بغض میون صداش رو چی ؟ شنیدی ؟

اگه همه ی اینا رو ببینی و بازم نگاهی به دلش نندازی من دیگه چی میتونم ازت بخوام و چه جور بخوام که بشنوی؟

نویسنده: گندم

سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 14:35

میدونی همین الانِ الانِ الان دلم چی میخواد ؟

الان که هنوز لباسای بیرون تنمه ، الان که تکیه به در ورودی خونه نشستم و کیفم اون ور تر افتاده، الان که سکوت خونه توی ذوق میزنه، الان چی میخوام ؟

ازون اشک های توی چشم و لبخند روی لبِ اون خانم... ازونا میخوام...

حداقل میدونم امروز برای یه نفر روز خوبیه:)

نویسنده: گندم نظرات:

کاش میشد برگشت..

جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴، 17:18

چای در دستم سرد میشه و بخارش تو هوا پیچ و تاب میخوره

تک سرفه ای میزنم و با افکارم پرت میشم به شاید ۱۸ یا ۲۰ سال پیش

همونجا که ساعت ۶ صبح برایم هنوز شب بود ، همونجا که سبیبل های تیغ تیغی بابا رو قبل رفتن به سرکار رو لپم احساس میکردم

همان موقع ها که دنیا به اندازه ی حیاط خانه مان کوچک بود و آدم ها اندازه ی بچه های مدرسه بی شیله پیله و آرزوها اندازه ی کفش اسکیت دست یافتنی...

و غصه هامان که با قول بستنی از یادمان میرفت ...

امان از غصه ها..

....

دقیقا بخوام بگم تا ده دقیقه ی پیش حالم خوب بود دلم میخواست مرخصی تمام نشود، همینجا بخوابم و بخوابم و بخوابم ، اما از الان بگم... حالم خوب نیست حالِ بچه ای رو دارم که به دلش وعده ی پارک رفتن داده بود و کسی او را نبرد.. دلم میخواهد برگردم و کار کنم و کار کنم و کار...

ناراحتم..

بابا سیبیلات هنوزم تیغ تیغیه؟ روزت مبارک

نویسنده: گندم

26

پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴، 0:5

و...

طبق روالِ هر سال ، یازدهمین روزِ زمستان برای منه...

یادم نمیاد از چند سالگی دیگه برای تولدم خوشحال نبودم..

کاش یادم نمی آورد یک سال دیگه از عمرم گذشت..

...

۲۵ سالگی رو با همه چیزش، با همه ی اتفاقات و آدماش ، جاگذاشتم پشت این ساعت صفر...

ادامه نوشته..
نویسنده: گندم نظرات:

وی غرش میاد

دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴، 18:4

توی اتوبوس پاهام دراز کردم رو کوله ی همیشه همراه

پرده رو کنار زده و طبق عادت همیشه به قصد گوش دادن آهنگ دست سمت کیف بردم که راننده خودش آهنگ گذاشت

گلوم خشک شده و کاش با خودم یه چیز گرم برداشته بودم

برای بار دوم سرما رو خوردم و اینبار نشد بدون دکتر و دارو و سرم که ازش فراری ام جمعش کرد

برخلاف همیشه اینبار دوس دارم راه کوتاه شه و زود برسم ، خسته شدم

رئیس امروز بهم گفت چند روزه پیام بازرگانی نیستی چته؟ گفتم دیگه پیر شدم ،خسته شدم ، توان ندارم، منو باز نشسته کنید برررررم

هععععی..

پ.ن.با خودم حساب کردم موقع شروع طرحم حقوق هر ماهم معادل تقریبا ۴ گرم طلا بود و الان به فاصله ی دو سال از اون موقع حقوقم معادل یک گرم طلاست

این ینی چی؟ ینی روز به روز حقوقم بی ارزش تر از دیروز ، ینی این همه شیفت پشت هم ، این همه شبکاری و نخوابیدنا و تاثیرای بدش ،همش میشه هیچ ، میشه بی ارزش

واقعا حقمون نیست این همه جون بکنیم برای هیچ...

مهم نیست.. الان مهم اینه که معین داره میخونه ...مهم اینه که این جاده تهش به خونه میرسه...مهم اینه که خونه مامان منتظرمه..

نویسنده: گندم نظرات:
صفحه بعد
© روزمرگی های یک دختر تنها