روزمرگی های یک دختر تنها

از چرت و پرتام

یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲، 21:17

امروز یک مراجعه کننده داشتیم برای آزمایشات قبل از عمل بینی اومده بود و از سوزن کوچولو موچولو ی ما میترسید. در تعجب بودم چطور کسیکه از یه سوزن کوچیک لانست میترسه میخواد بره دماغشو عمل کنه

حالا این به کنار هر چی دماغشو برانداز کردم دیدم دماغ خودم بیش تر نیاز به عمل داره تا اون

حالا اینم هیچی وقتی گف ۱۰۰ میلیون میخوام بدم بابت عمل تعجبم بیش تر شد

با خودم حساب کردم دیدم صد میلیون پول کوبیدن و از نو ساختن یه دماغه این بنده خدا که دماغش خیلی خوبه (نمیدونم شاید من از قیمتا خبر ندارم)

باز با خودم گفتم من اگه صد میلیون داشتم آخرین کاری که باهاش میکردم جراحی بینی بود

و در آخر به خودم گفتم آخه به تو چه دوس داره

.

پ.ن.آخه من اگه‌ تو زندگی مردم دخالت نکنم که روزم شب نمیشه🚶‍♀️

نویسنده: گندم نظرات:

رو دور تکرارم

یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲، 17:21

بعد از تلاش های فراوان و بی وقفه ظهر نتونستم بخوابم و حالا به سقف اتاق خیره شدم

روزها به تکراری ترین شکل ممکن میگذرند

همون چیزی که ازش فراری بودم ، حالا سرم اومده

نمیدونم حال من خوب نیست یا هوای اینجا اینقدر بی روحه

یه حس دلمردگی سراغم اومده

یه حس سردرگمی

بی هیچ دلخوشی

هیچ چیز مثل قبل نیست

حتی شیک شکلات هم مثل قبل منو به ذوق وا نمیداره حتی اونم دیگه مثل قبل خوشمزه نیست:(

دیگه هیچ چیز حالمو خوب نمیکنه کاش برمیگشتیم عقب به گذشته

کاش حداقل پاییز بیاد...

پ.ن. دیگه شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست اصلا ولش دیگه نمیگم🚶‍♀️

نویسنده: گندم

ساباط

جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۲، 11:29

چند روز پیش به لطف دخترعمه جان رفتم شهر گردی

مسجد جامع رو دیدیم با اون کاشی های آبی لاجوردیش

از کوچه های سنتی کاهگلی که ساباط میگفتند گذشتیم

روی بام یک کافه شربت لیمو خوردیم و تا غروب نشستیم

حرف زدیم و حرف زدیم

قهوه هم خوردیم

قهوه هاش بوی هل و گلاب میداد...

عصر خوبی بود در روزگاری که هیچ چیز خوب نیست

ادامه نوشته..
نویسنده: گندم نظرات:

همدمم

سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲، 19:49

تو خونه داشتم میپوسیدم که...

.

رفتم یه شفلرا گرفتم آوردم خونه با هم بپوسیم :)

پ.ن. چرا اینقدر گُلا خوبن... دوسشون دارم:)

نویسنده: گندم نظرات:

خودکشی

یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۲، 10:22

گاهی اینقدر اعصابم از زندگی و آدم ها خرد میشه که دلم میخواد خودمو از بلندی پرت کنم پایین ولی هنوز به این نتیجه نرسیدم که حداقل ارتفاع باید چند متر باشد تا درجا ...

آخرین باری که با دوستان به یکی از برج های تجاری رفته بودیم‌ و ازون بالا به محوطه ی پایین نگاه میکردیم نگهبان به سمتمون اومد و هشدار داد که نزدیک نرده ها نشیم . بهمون گفت چند وقت پیش یک نفر خودش رو ازین جا پرت کرد پایین و مغزش چسبید اونجا و با دست نشان داد (اون لحظه نمیدونستم بخندم یا متاسف شم🙄)

ازون روز پروژه ی پرت کردن جمع شد چون دلم نمیخواست بعدا جای مغز متلاشی شده ام را نشان بقیه دهند ( چندشههههههه😬)

میم از کارش میگوید و تعریف میکند امروز موارد خودکشی زیادی رو به بیمارستان آوردند

نمیدانم تحمل آدم ها کم شده یا واقعا زندگیشان سخت است

و من این میان خداروشکر میکنم که سختی های زندگی ام اونقدر زیاد نیست که دست به چنین کاری بزنم (ولی شبای امتحان به فکرش می افتادم)

و کاش در دنیا کسی حتی لحظه ای این فکر از ذهنش نگذره...

.

به هر حال خدایا شکرت...

پ.ن. چونکه بیکارم:))

نویسنده: گندم نظرات:

هنوز زنده ام

شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۲، 17:52

امروز یادداشت هایی که برای تقریبا سه سال پیش بود رو میخوندم

یک جا نوشته بودم:

"ولی من میون همه ی این نگرانی ها ، ترس ها و دلهره ها هنوز میخندم

باز هم با دیدن غنچه روی گلی که با دستای خودم بزرگ شده ذوق می کنم

من هنوزم واسه رسیدن لحظه ی تحویل سال لحظه شماری میکنم

اگر من این نبودم می مردم..."

.

سه سال گذشته و من دیگه اون آدم نیستم ولی هنوز زنده ام ...

شایدم مردم خودم خبر ندارم :))

نویسنده: گندم نظرات:

فراموشی

سه شنبه سوم مرداد ۱۴۰۲، 10:22

آدم ها چه فراموشکارند

تو روزمرگی ها که گم میشیم یادمون میره کیا دور و برمون بودن و کیا نیستن

چی داره این زندگی که اینقدر توش غرق میشیم که غافل میشیم از هم

چطوری یادم رفت روز تولدتو

چطور یادم نبود یکم مرداد گذشت و نمیدونم اگر بودی باید چند سالگیتو جشن میگرفتیم

حتی یادم نمیاد چند ساله که نیستی

چقدر ما آدما فراموشکاریم

.

قدر آدمای دور و برتونو بدونید شاید یه روزی برسه که شنیدن صداشون و دیدن نگاهشون بشه حسرت

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها