روزمرگی های یک دختر تنها

چون میگذرد غمی نیست

یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۲، 0:39

چراغ ها همه خاموش

تنها نور تلویزیون فضای خونه رو روشن و تاریک میکنه ، صداش کمه

آهنگ میذارم و بغض نشسته ته گلو رو رها میکنم ، اشک میشه و رو بالشت میفته

روزهای اول تنهایی هر چند تکراری ولی سخت اند

وقتی نگاهم به پتویی که دیشب روی بابا بود و الان تا شده توی کمده میفته بغضم میگیرد

روزهای اول تنهایی بهونه گیر میشم،زود اشکم در میاد ، مامان که زنگ میزنه نمیتونم باهاش حرف بزنم ، حالم خوب نیست

سرکار دمغ میشم

زمان که میگذره و به تنهایی عادت میکنم‌ ؛کم تر نق میزنم ، کم‌تر بغص میکنم و بهونه میگیرم

کم تر میترسم

بیش تر با مامان حرف میزنم و پشت تلفن شوخی میکنم

بیش تر با آبجی کل کل میکنم و

بیش تر میخندم

هفته ی پیش یه کیف آنلاین خریدم و یه پیراهن

پیجی که ازش کیفه رو خریدم سفارشاتشو پست کرده ولی اسم من تو لیستش نبود ، هیچ وقت شانس نداشتم:/

دنبال یه کلاس گشتم برا وقتای خالیم

دم دست ترینشون کلاس خونویسی بود

احتمالا پنجشنبه اولین جلسه اش رو برم

هعععی

زندگی همینجوری میگذره دیگه

یه روز خوشحال ، یه روز غمگین

ولی میگذره..

پ.ن. شیفت دوازده ساعته ی فردا رو چه کنم ، از الان خسته شدم براش

کتاب جدید رو گذاشتم تو کیفم تا فردا وقتی خلوت شدم بخونمش ، بادبادک باز رو شروع کردم

نویسنده: گندم نظرات:

انتظار

جمعه بیستم بهمن ۱۴۰۲، 4:57

_انتظار ینی چی؟

ناگهانی پرسید و هرمز فکر کرد و جایی ما بین سکوت شب و صدای جیرجیرک ها،جواب داد:

_یعنی منتظر برگشتن قایقی به اسکله باشی که خیلی وقته وسط موج ها غرق و با دریا یکی شده..

...برف جنوب

.

بعد از پایان شیفتم و دراز کشیدن تو اتاق استراحت

تاریکیِ اتاق و نور گوشی و خوابی که مرا نمی بَرَد..

نویسنده: گندم

خونه ی خاله

یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۲، 23:18

شب آخریه که خونه ام

پس فردا باید برم سرکار

حس غروب سیزده فروردین بهم دست داده

حس میکنم یه دانش آموزم با کلی مشقِ ننوشته و تعطیلاتی که تموم شده

امروز صبح دیر پاشدم ، مثل هر روز

صبحونه خوردم و دست خواهر کوچیکه رو گرفتم و قدم زنون رفتیم خونه ی خاله

نمیدونم چرا رد شدن از خیابونای اطرافِ میدون برام ترسناکه

خاله خونه تنها بود و نرم نرمک بچه ها از مدرسه اومدن

پتوس خاله شاخه هاش بلند شده بود

یه شاخه ی بزرگ چید و داد بهم

اوردم خونه گذاشتم تو آب که بعد بکارم

خونه ی خاله گرم بود و از پنجره ی بزرگِ رو به حیاطش آفتاب روی قالی پهن شده بود

دلم میخواست همونجا دراز بکشم و بخوابم و بخوابم و بخوابم

موهای تازه شونه کرده ام باز بود ، خاله برام بافتشون

حین بافتن هر وقت موهام کشیده میشد یه جیغ میزدم و یه پس کله ای میخوردم

الانم سرم رو موهای بافته ام رو بالشته

خوابم میاد

نویسنده: گندم نظرات:

اتفاقی به نام زندگی

جمعه سیزدهم بهمن ۱۴۰۲، 15:8

روی تخت در حالی که از سیم شارژر به پریز برق آویزونم و سرم تو گوشیه ،لم دادم

هوا امروز خوب نیست ، صدای باد میاد و هوا غبار آلوده

نه خبری از بارونه و نه از ابر

به گل های داوودی که توی یه بطری شیشه ای گذاشتم نگاه میکنم

غنیمت های جنگیِ عروسیِ دیشبند که بچه ها جمع کردن

این چند روز تعطیلات رو تماما به کارهای مفید پرداختم :/

تمام پستهای اینستا رو شخم زدم :)

یک عصر هم با خانواده و بچه ها انیمیشن مهاجرت رو دیدم

دوسش داشتم:))

کتاب جدید رو برداشتم

"هر دو در نهایت می میرند"

صفحه ی اول رو باز میکنم:

"زندگی کردن خاص ترین اتفاق دنیاست

بیشتر مردم تنها زنده هستند، فقط همین!"

.

بازم انیمیشن میخوام..میشه معرفی کنید:)

نویسنده: گندم نظرات:

عنوانی نیست

یکشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۲، 19:38

با حالی خراب و لب و لوچه ی آویزون رو صندلی ردیف دوم اتوبوس نشستم

مقصد شهر و دیار و خونه ست

از پنجره به بیرون که جز سیاهی چیزی ازش دیده نمیشه خیره شدم و آهنگ شمال معین گوش میدم

ناراحتم چون برنامه دریا رفتنم بخاطر عروسی یکی از اقوام در شرف کنسل شدنه

اخمو ام و آماده ام تا برسم خونه کلی غر بزنم

یه هفته مرخصیم قراره بخاطر یه شب عروسی سوخت بشه

کاش بشه ترتیب یه قهر رو داد مثل بچه های لوس

کاش یکی بود بهم میگف بیخیال بقیه ، بیا خودم ببرمت دریا

یه سوزن خیاطی با نخی که ازش آویزونه به پرده ی کناری صندلی من وصله

هی گرهش میزنم

اسم روستامون رو از رو تابلو ی کنار جاده میخونم

چشم میچرخونم

کل روستا و درختا و زمینا تو تاریکی فرو رفته ان

حتی سوسوی ریز چراغ خونه مادربزرگه هم دیده نمیشه

فضای تاریک اتوبوس و نور قرمز رنگش منو یاد اردوی تیر ماه مشهد میندازه

دلم تنگ شد

هعی

اینه زندگی

.

اینقدر اتوبوس تکون میخوره انگار کلماتو ریختی تو اون غذاساز چندکاره هه:/

نویسنده: گندم نظرات:

باران

جمعه ششم بهمن ۱۴۰۲، 16:54

و بالاخره بعد از مدت ها یه پیاده رویِ دلچسب داشتم

هوای ابری و نمِ بارون

رفت و آمد ماشینا رو آسفالت خیس..

کلاه پالتومو روی سرم انداختم و موسیقی رو پلی کردم:

"همچو باران که بشوید تنِ بی تابِ کویر

تو مرا با همه جان تنگ در آغوش بگیر.."

اونقدر زیر بارون موندم که انگُشتام از سرمای هوا یخ زد و بینیم قرمز شد

بالاخره سرمای زمستون رو حس کردم

بسی خوب بود:))

نویسنده: گندم نظرات:

پدر

چهارشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۲، 22:37

صبحی که بعد از یک شیفت شب آغاز شد و با یک پیاده روی دو ساعته تو خیابون و بازار به ظهر رسید

صبح بعد از شیفت ، هوای اندک ابری رو نتونستم از دست بدم و روونه بازار شدم

قدم میزدم و به تکاپوی مردم خیره شدم

بعد از دوساعت که دیگه از خستگی نای حرکت نداشتم با ماشین برگشتم خونه

فردا روز پدره

دیشب راننده سرویس ازم پرسید باباتو دوست داری؟

گفتم معلومه که آره

گفت خیلی دوسش داری؟

گفتم آره خیلی

گفت پس براش کادو بخر حتی شده همون جوراب

از خانمِ مرحومش گفت که هر سال روز مرد رو براش چیزی میخرید ولی الان..

وقتی از همسرش میگفت صداش غم داشت

دایی کوچیکه امسال پدر شد ، وقتی رستای کوچولو رو میون آغوش گرم پدرانه اش میبینم قلبم پر از شادی و شعف میشه

دایی بزرگه نیست ، بچه هاش حسرت بوسه و دستای گرم پدر به دلشون مونده

شاید امشب شب تلخی براشون باشه

قطعا همینطوره..

شب شده.. هوا تاریک میشه..اشک تو چشمام جمع میشه... کاش دایی هم بود

.

روح پدران آسمانی شاد

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها