چون میگذرد غمی نیست
چراغ ها همه خاموش
تنها نور تلویزیون فضای خونه رو روشن و تاریک میکنه ، صداش کمه
آهنگ میذارم و بغض نشسته ته گلو رو رها میکنم ، اشک میشه و رو بالشت میفته
روزهای اول تنهایی هر چند تکراری ولی سخت اند
وقتی نگاهم به پتویی که دیشب روی بابا بود و الان تا شده توی کمده میفته بغضم میگیرد
روزهای اول تنهایی بهونه گیر میشم،زود اشکم در میاد ، مامان که زنگ میزنه نمیتونم باهاش حرف بزنم ، حالم خوب نیست
سرکار دمغ میشم
زمان که میگذره و به تنهایی عادت میکنم ؛کم تر نق میزنم ، کمتر بغص میکنم و بهونه میگیرم
کم تر میترسم
بیش تر با مامان حرف میزنم و پشت تلفن شوخی میکنم
بیش تر با آبجی کل کل میکنم و
بیش تر میخندم
هفته ی پیش یه کیف آنلاین خریدم و یه پیراهن
پیجی که ازش کیفه رو خریدم سفارشاتشو پست کرده ولی اسم من تو لیستش نبود ، هیچ وقت شانس نداشتم:/
دنبال یه کلاس گشتم برا وقتای خالیم
دم دست ترینشون کلاس خونویسی بود
احتمالا پنجشنبه اولین جلسه اش رو برم
هعععی
زندگی همینجوری میگذره دیگه
یه روز خوشحال ، یه روز غمگین
ولی میگذره..
پ.ن. شیفت دوازده ساعته ی فردا رو چه کنم ، از الان خسته شدم براش
کتاب جدید رو گذاشتم تو کیفم تا فردا وقتی خلوت شدم بخونمش ، بادبادک باز رو شروع کردم