بهار

بعد از شیفت صبح و اومدن به خونه و اندکی استراحت
هوا که به غروب نشست دلم نیومد خونه بمونم
رفتم به گوشه ای از شهر که پر از گلخونه ست
از اولین گل فروشی شروع کردم
بین ردیف گل ها قدم زدم ، نگاه کردم و هوا رو نفس کشیدم
عطر سنبل و شب بو فضا رو پر کرده بود
بوی خاک نم خورده و طراوت گل و اون رنگهای زیبا حس خوبی داشت
دیدن تکاپوی مردم و ذوق بچه ها و خرید گل حس زندگی میداد
گلخونه به گلخونه جلو رفتم
از کنار ردیف بنت قنسول های قرمز رنگ گذشتم
سینره های رنگی با اون دسته گلهای کوچکشون دلم رو بردن
پامچال های کوچک میون گلدون های ساده ی سفالی
سبزه های نارنج
جعفری های به گل نشسته
همه و همه رو دیدم و بوییدم
نشد دست خالی برگردم خونه
سه تا خریدم
.
شب عید شیفتم
اولین سال تحویلی که قراره تو محل کار بگذرونم
همیشه عید جمع میشدیم خونه ی مامان بزرگه
اون سفره ی قدیمی که روش طرح هفت سین رو داره پهن میکردیم
دورش مینشستیم و منتظر تحویل سال میشدیم
هر سال پشت سفره یادداشت میذاشتیم
و حالا اون پر شده از دستنوشته های قدیمی و جدید از همه ی اعضای خانواده از کوچیک به بزرگ
دستنوشته ی کسایی که یه روز میون جمعمون بودن و الان فقط خاطراتشون همراهمونه
یه بهار دیگه هم گذشت از عمرمون..
