روزمرگی های یک دختر تنها

بهار

دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۲، 23:21

بعد از شیفت صبح و اومدن به خونه و اندکی استراحت

هوا که به غروب نشست دلم نیومد خونه بمونم

رفتم به گوشه ای از شهر که پر از گلخونه ست

از اولین گل فروشی شروع کردم

بین ردیف گل ها قدم زدم ، نگاه کردم و هوا رو نفس کشیدم

عطر سنبل و شب بو فضا رو پر کرده بود

بوی خاک نم خورده و طراوت گل و اون رنگهای زیبا حس خوبی داشت

دیدن تکاپوی مردم و ذوق بچه ها و خرید گل حس زندگی میداد

گلخونه به گلخونه جلو رفتم

از کنار ردیف بنت قنسول های قرمز رنگ گذشتم

سینره های رنگی با اون دسته گلهای کوچکشون دلم رو بردن

پامچال های کوچک میون گلدون های ساده ی سفالی

سبزه های نارنج

جعفری های به گل نشسته

همه و همه رو دیدم و بوییدم

نشد دست خالی برگردم خونه

سه تا خریدم

.

شب عید شیفتم

اولین سال تحویلی که قراره تو محل کار بگذرونم

همیشه عید جمع میشدیم خونه ی مامان بزرگه

اون سفره ی قدیمی که روش طرح هفت سین رو داره پهن میکردیم

دورش مینشستیم و منتظر تحویل سال میشدیم

هر سال پشت سفره یادداشت میذاشتیم

و حالا اون پر شده از دستنوشته های قدیمی و جدید از همه ی اعضای خانواده از کوچیک به بزرگ

دستنوشته ی کسایی که یه روز میون جمعمون بودن و الان فقط خاطراتشون همراهمونه

یه بهار دیگه هم گذشت از عمرمون..

نویسنده: گندم نظرات:

روزهای آخر سال

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲، 20:13

روز آف بعد از شبکاری چنان با سرعت گذشت و به شب رسید که به هیچ کاری نرسیدم

صبح خودمو مثل جنازه به خونه رسوندم و کشوندم زیر پتو

از اول صبح حالم خوب نبود

چشمام که گرم خواب شد وقتی دوباره چشم باز کردم خونه رو هوای دم غروب تاریک کرده بود

حوصله ی پاشدن و روشن کردن لامپ رو نداشتم

گوشی رو برداشتم

غیر از ایرانسل عزیز کسی پیامی نداده بود

سکوت خونه رو با صدای رضا بهرام شکستم

همه رفتند

تا زمستان شد

خنده ها مردند

گریه ارزان شد

دختر خاله دیروز کارهاش رو تو دانشگاه کرد و برای تعطیلات عید رفت خونه

دیروز با خانواده صحبت نکردم ، رو مود نبودم

آخرین بار در حال خونه تکونی بودن

عمه و عمو ها هم برای سال تحویل میرن روستا

مثل هر سال که خونه مامان بزرگه جمع میشدن

بابا میگه مشکلی نداری حالا که بقیه دارن میان اونجا تنها باشی

میگم نه..

امروز میخواستم برم گل فروشی که نشد

اگه بشه دو روز دیگه میرم و یه بچه، به بچه هام اضافه میکنم :)

شاید این بغض آخرم باشد

آخرین غمم باشد..

نویسنده: گندم نظرات:

..

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲، 19:33
نویسنده: گندم نظرات:

امروزم

شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲، 22:34

بعد از ۱۲ ساعت سرکار بودن شب برگشتم خونه

چراغ ها خاموش و خونه تو تاریکی

اول از همه چراغ ها و تلویزیون رو روشن و صداش رو بلند کردم

از سکوت خونه خوشم نمیاد ، بیشتر تنهایی رو به رخ آدم میکشه

در یخچال رو باز کردم

بابا قبل از رفتن برام مرغ خریده و حالا باید تمیز کنم و بشورمشون

کارم که تموم میشه صبحونه ی فردا رو آماده میکنم و بعد از نگاهی به حیاط و نهال پرتقالی که دیروز با بابا کاشتمش زیر پتو میخزم و آماده ی خواب میشم

البته اگر خوابم ببره

همیشه همینه، شب اول بی خواب میشم

به دوستم گفتم فرداعصر باهام بیاد تا برای کت مجلسی ای که میخوام بخرمش نظر بده

آبجی کوچیکه با ذوق از کاشتن سبزه اش صحبت کرد

میخواستم سبزه پرتقال بکارم ولی خوب نشد

حالا باید به فکر یه سبزه ی دیگه باشم

غیر از عدس چیز دیگه ای مناسب برای سبزه تو خونه ندارم

پا میشم و یه مشت عدس میریزم تو آب تا برای فردا بکارمشون

نمیدونم خوب درمیاد یا نه

قشنگ ترین سبزه ها رو مامان بزرگه میکاشت ، وقتی هم میدید نرسیدم سبزه بکارم یکی هم برای من سبز میکرد

ولی بعد از فوت دایی دیگه با دستاش سبزه ، سبز نکرد..

باز میرم زیر پتو

سرم روی بالشت و ذهن و خیالم به هزار جا..

چرا خوابم نمیره:(

نویسنده: گندم نظرات:

دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۲، 22:8

برای خودم..

ادامه نوشته..
نویسنده: گندم

از دریا تا کویر

یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲، 23:5

سه شنبه صبح حرکت کردیم

صبحِ بعد از بارون و هوا مه آلود بود

به پنجره ی بخار گرفته خیره شدم و انگشتم رو روی شیشه لغزوندم

جلو تر که رفتیم و آفتاب بالاتر اومد ، جاده ی پیچ در پیچ و منظره ی کوه و بیابان و درخت های نخل راحت تر دیده میشد

کنار رودخانه ای که آب کمی داشت صبحانه خوردیم و به راه ادامه دادیم

از راه آبی رد شدیم و به جزیره رسیدیم

روی آب که بودیم در سکوت به دریای نیلی و مرغ های دریایی خیره شدم

به ساحل رفتیم

روی شن های ساحل قدم زدم و صدف هایی که ساحل رو پوشانده بود زیر پاهایم صدا میدادند

جلوتر رفتم و موج پاهایم را خیس کرد

جلو تر رفتم و در آب قدم زدم

آرامشی در وجودم سرایز شد که هیچ جا به اون نمیرسیدم

دو روز باقیمانده بخاطر بادی که میومد و موج هایی که به راه انداخته بود خیلی نتونستیم آب بازی کنیم ولی خب همینم خوب بود:)

..

حالا بعد از چند روز سفر برگشتم به اینجا ، به دل کویر

شیفت امشبم در سکوت میگذره

البته حالی برای حرف زدن ندارم

هم بخاطر بد عادت شدن این چند روزه ، هم بخاطر شیفتایی که این هفته بهم انداختن و قدرت اینو ندارم مخالفت کنم

همیشه ازین خجالتی بودنم آسیب میبینم

دنیا هم پر شده از آدم های سواستفاده گر

کاش این چند روز که بابا پیشم میمونه اینقدر شیفت نداشتم:(

بسی ناراحتم..

نویسنده: گندم نظرات:

برف

یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲، 18:9

تو مسیر برگشت به خونه تو اتوبوس نشستم و از پنجره به زمین سفید پوش بیرون خیره شدم

قاب قشنگی که جلومه قند رو تو دلم آب میکنه

درسته برفِ کمی رو زمین نشسته ولی بازم قشنگه:)

کاش هوا رو به تاریکی نبود و میتونستم همه ی مسیر بیرونو تماشا کنم

هوا که تاریک تر میشه رقص دونه های سفید رو تو نور ماشینا میبینم

کاش میتونستم پیاده شم و از نزدیک لمسشون کنم

زمستون داره قشنگ تموم میشه:)

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها