نارنج
از یکشنبه که اومدیم تا امشب بابام پیشم بود و فردا میره
ته ته ته دلم بخاطر دوباره تنها شدن غصه داره ولی بهش اهمیتی نمیدم
خیابون گردی های این چند روز با بابا خیلی خوب بود و وقتی بره باز من خونه نشین میشم چون تنهایی بیرون رفتنو دوس ندارم
امروز عصر بعد از شیفت بابا اومد دنبالم
رفتیم شیرینی فروشی و یه عالمه شیرینی کاکائویی برای خودم و فرداشب خریدم
بعد ازون رفتیم خونه ی داییِ مامان
وقتی وارد حیاط کوچیکش شدم اولین چیزی که نظرمو جلب کرد درخت نارنجی بود که میوه های رسیده و رنگیش میون سبزی برگ هاش تصویر قشنگی بود و عاشقش شدم
دلم خواست منم تو حیاطم همچین درخت نارنجی داشته باشم
زندایی پنج تا دونه نارنج رسیده چید و همراهم کرد
سه تاشو میدم بابا ببره خونه
دوتاش میمونه پیش خودم
کاش هسته داشته باشه تا بکارمش، بدجوری دلمو برده
.
ینی میشه منم یه روز درختِ نارنج خودمو داشته باشم:(