روزمرگی های یک دختر تنها

نارنج

پنجشنبه سی ام آذر ۱۴۰۲، 0:3

از یکشنبه که اومدیم تا امشب بابام پیشم بود و فردا میره

ته ته ته دلم بخاطر دوباره تنها شدن غصه داره ولی بهش اهمیتی نمیدم

خیابون گردی های این چند روز با بابا خیلی خوب بود و وقتی بره باز من خونه نشین میشم چون تنهایی بیرون رفتنو دوس ندارم

امروز عصر بعد از شیفت بابا اومد دنبالم

رفتیم شیرینی فروشی و یه عالمه شیرینی کاکائویی برای خودم و فرداشب خریدم

بعد ازون رفتیم خونه ی داییِ مامان

وقتی وارد حیاط کوچیکش شدم اولین چیزی که نظرمو جلب کرد درخت نارنجی بود که میوه های رسیده و رنگیش میون سبزی برگ هاش تصویر قشنگی بود و عاشقش شدم

دلم خواست منم تو حیاطم همچین درخت نارنجی داشته باشم

زندایی پنج تا دونه نارنج رسیده چید و همراهم کرد

سه تاشو میدم بابا ببره خونه

دوتاش میمونه پیش خودم

کاش هسته داشته باشه تا بکارمش، بدجوری دلمو برده

.​​

ینی میشه منم یه روز درختِ نارنج خودمو داشته باشم:(

نویسنده: گندم نظرات:

جمعه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۲، 23:22

تو اتاق ، رو تخت گرم و نرمِ خودم ،خزیدم زیر پتو

دیگه روزای آخره تعطیلاتمه و پس فردا باید برگردم

کمی گلوم میسوزه، میترسم سرما بخورم و تنهایی اونجا شرایط واسم سخت بشه

دیروز هوا ابری شد و بارون‌بارید

عصر که هوا سرد بود و پیاده رو ها خیس و پر از برگ پاییزی، با خاله برای تشییع شهید رفتیم

تو راه برگشت خاله بهم حرفی زد که بدجور به دلم نشست:)

اینکه نزدیکانم به فکرمن دلگرمم میکنه

۰

امروز رفتیم نمایشگاه کتاب ولی چیزی چشمم رو نگرفت که بخرم جز یک رمان و رنگ آمیزی ماندالا

باید برای خودم مداد رنگی هم بخرم

.

چه زود پاییز به آخرش رسید..

نویسنده: گندم

چرندیجات

پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲، 0:50

من هیچ وقت آدم با اعتماد به نفس و جذابی نبودم

خجالتی بودن و اعتماد به نفس نداشتنم ترکیب شده و آدمی ازم ساخته که اصلا دوسش ندارم

تو وهله ای از زندگیم قرار دارم که وقتی به اطرافیان و هم سن و سالام نگاه میکنم میبینم چقدر از هر نظر از من جلو ترن و احساس ضعف میکنم در مقابلشون

روز به روز موفق تر شدن و قوی تر شدن بقیه رو میبینم و بیشتر تو پیله ی خودم جمع میشم

.

امروز یه دورهمی خانوادگی داشتیم ،خوب بود و کلی خوش گذشت

ولی احساس ضعفی که در مقابل دختر خاله ام داشتم رو نتونستم پنهون کنم

دارم روز به روز سَرخورده تر میشم

شدم یه آدم بازنده که فقط خبر شکستشو به بقیه میده

این دیده نشدن و تو حاشیه رفتن ، سُستم کرده و داره از من یه آدم افسرده میسازه

همیشه سعی کردم آدم حسودی نباشم و هیچ وقت بدِ کسیو نخوام ولی دارم از خودم یه آدمی میسازم که خلاف این چیزاست و متنفرم ازش

فقط از خدا میخوام دستمو بگیره..

.

امشب که از مهمونی برمیگشتیم به آسمون نگاه کردم، ابری بود

ینی میشه فردا بارون بیاد؟

.

فردا عصر تشییع پیکر شهید گمنامه ، چه به گفته ی برخی دوستان الکی باشه و چه واقعی ؛ میخوام برم، بهش نیاز دارم تا ذهنمو آزاد کنم

هر چقدر بنویسم و بنویسم و بنویسم نه میتونم حسمو بیان کنم و نه خالی میشم

من واقعا از آینده میترسم..

نویسنده: گندم نظرات:

این نیز بگذرد..

جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲، 22:24

بعد از ۱۲ ساعت شیفت، امشب که تو سرویس برگشت از بیمارستان نشسته بودم، از شیشه ی ماشین به بیرون خیره و تو فکر بودم و هر از چندگاهی از ماجراهای امروز تو محل کار لبخند به لبم می اومد

با خودم فکر کردم که چقدر نسبت به روزای اولی که اینجا اومدم تغییر کردم

دیگه هر روز از غصه ی تنهایی اشک گوشه ی چشمم نمیشینه و یه جورایی به این تنهایی عادت کرده و ازش لذت میبرم

شیفتام نسبت به روزهای اول خیلی سبک تر شده و وقت گذروندن با همکارا تو محل کار برام لذت بخش

حتی ازینکه شب یلدا باید برم سرکار هم ناراحت نیستم

خوشحالم که تو این شب قرار نیست خونه تنها باشم

روزای اول دلم میخواست زودتر این دو سال تموم شه و برگردم خونه ولی الان... به این فکر میکنم که بعدا دلم برای آدمایی که این روزای سختو برام شیرین کردن تنگ میشه

تمام روزای خوب و بدم اینجا ثبت میشه که بعدا به خودم بفهمونم همه ی اینا میگذره..

.

فردا شب اولین شیفتم با سوپروایزر آزمایشگاست

هنوز ازش خجالت میکشم و یخم آب نشده

فک کنم قراره فردا شب از فرط کم حرفی همش تو چرت باشم و دیر بگذره

ولی عوضش پس فردا دیگه خونه ام و قراره یه عالمه بخوابم:))

نویسنده: گندم نظرات:

پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۲، 18:52

طبق روال هر شبم کنار تلویزیون و لم داده رو بالشتم

سرِ شب عمه زنگ زد و گفت همه دور هم جمعن و منم برم پیششون

ولی کارو بهونه کردم و نرفتم

این خجالت و درون گرایی بودن اذیتم میکنه

این تنها بودن توی خونه باعث شده بیشتر از قبل از جمع فراری باشم

البته که کار هم داشتم

باید وسایلم رو جمع و جور کنم چون یکشنبه صبح میرم خونه

هشت روز میمونم

تعطیلیِ خوبیه ، ولی میترسم وقتی برمیگردم اینجا، این تنهایی ای که تازه بهش عادت کردم باز آزارم بده

امروز دختر خاله اومد بیمارستان بهم سر زد که کاش نمی زد... همیشه با حرفا و رفتارش دلمو میشکنه .. هنوز حالم گرفته ست.. شایدم مشکل از خودمه..

بیمارستان واسمون روپوش دوخته ، ولی برا من گشاده ، باید ببرم خیاط اندازم کنه

دو هفته پیش با دوستا قرار گذاشتیم امروز عصر بریم بیرون

ولی همشون یادشون رفته و منم چیزی نگفتم ... لابد مشغله دارن... همه که مثل من تنها و بیکار نیستن :/

احساس میکنم تمام غم های جهان دوره ام کردن

حس میکنم خدا هم منو تو این گوشه فراموش کرده..

.

تنها ذوقی که دارم اینه که وقتی برم خونه بابا منو میبره نمایشگاه کتاب

و اون گلدون مشکی طلایی که واسه سانسوریا دور طلایی قشنگم خریدم از خونه میارمش و گل رو توش میکارم

همین دلخوشی های کوچیک واسم مونده:))

.

صدای معین تو خونه پیچیده:

صدف تا صدف موجِ غم با منه

دلِ تنگمو صخره پس میزنه..

نویسنده: گندم

جمعه

جمعه سوم آذر ۱۴۰۲، 16:27

دیشب بعد از شبکاری ساعت نزدیک به ۵ خوابیدم و امروز با صدای اذان ظهر از خواب بیدار شدم

بچه های شیفت صبح مشغول کار بودن

بعد از خداحافظی از بیمارستان بیرون زدم

ساعت ۱۲ ظهر شده بود و هوا خنک و نیمه ابری بود

دلم نیومد مستقیم برم خونه و پیاده روی تا نزدیک خونه رو انتخاب کردم

موکای گرم خریدم و تو هوای خنک نوشیدم

خیابون جلوی بیمارستان رو دوس دارم

دو طرفش درخته و دیوارای پیاده رو هاش کاه گلیه

نشد از قدم زدن توی این مسیر بگذرم

برگ پاییزی درختا رو باد ملایم روی زمین مینداخت و نور کم آفتاب از کنار ابر میگذشت و از لابه لای درختا رد میشد و روی زمینِ پیاده رو و دیوارای کاهگلیش میفتاد

از اون خیابون که گذشتم ،از خلوتی کم تر شد و آدما بیشتر

پیرمردی رو دیدم که جوجه رنگی میفروخت

خانمی که با دوچرخه از کنارم رد شد

و یا کریمی که کمی جلو تر از من رو زمین راه میرفت و بعد پرواز کرد و رفت

از کنار بازار و مسجد جامع گذشتم

نصف راه رو رفتم و بخاطر مناسب نبودن کفشام وخسته شدن باقیِ راه رو اسنپ گرفتم

رسیدم خونه پنجره ها رو باز کردم تا هوا عوض بشه

رادیو آوا زدم و مشغول شدم

مامان زنگ زد و گفت بابا امشب میاد

گفت غذا درست نکنم که برام فرستاده

سه شنبه میرم خونه

امروز حالم خوبه:)

صدای آهنگ از تلویزیون تو خونه پخش میشه:

🎶 خانه را پر از گلِ رز کنم، کوچه را چراغانی

ماندنِ تو را آرزو کنم ، زیر لب و پنهانی

تو بگو که می مانی..

نویسنده: گندم نظرات:

چهارشنبه یکم آذر ۱۴۰۲، 1:38

آخرین شب آبانم با شبکاری گذشت

طبق معمولِ همیشه چراغ بانک خون روخاموش کردم و روی یکی از صندلی های گوشه ی اتاق کز کردم و پاهامو به میز تکیه دادم

حوصله ی آهنگ گوش دادن ندارم و فقط تو سکوت به صفحه ی گوشی خیره شدم

.سک سکه ام گرفته و یهو یادم میاد شام نخوردم

امشب فسنجون بود و من از فسنجونای اینجا خوشم نمیاد

اینکه فردا عصر هم باید دوباره شیفت بیام ، شده یه غصه ی دیگه رو دلم

میخواستم فردا رو برا خودم باشم و برم بیرون ولی نشد:(

.

دیروز رو کامل تو خونه گذروندم و چقدر خوب بود که تونستم تا وقتی نور خورشید از پنجره به صورتم میتابه بخوابم

بعد از بیدار شدنم دست به کار شدم و خونه رو تمیز کردم

پنجره ها رو باز کردم و به گلا رسیدم

شفلر دیگه برگهاش نمیریزه و میشه امیدوار بود هنوزم پیشم میمونه

پتوس هم دو تا قلمه ازش گرفتم و منتظرم ریشه کنه تا بکارمش تو گلدون

همه چی خوب بود ولی اگر اون خبر دم صبحی حالمو نمیگرفت میتونست خوب ترم باشه:(

.

چشمام میسوزه و خوابم میاد

نمیدونم فردا برم خونه یا نرم:/

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها