روزمرگی های یک دختر تنها

حرفای نصف شبی

شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵، 3:12

از گرما و دلتنگی وسط خونه وا رفته بودم ، کوله هنوز باز نشده کنارِ در افتاده بود

خودمو جمع و جور کردم ، پرده ها رو کنار زدم ، پنجره ها رو باز کردم ، گلهای تشنه رو آب دادم و کمی گردگیری کردم

از بختِ بدم گذرم افتاد به فضای دِپ اینستا ، تلخیِ روزهایی که گذشت دوباره یادآوری شد.، هر چند که نیازی به یادآوری نداره.. هعی

سه ساعت از نیمه شب گذشته. به ترکیب تکراری شب هایمان صدای کولر اضافه شده و من در حال حساب کردنم که چقدر تا اولِ پاییز مونده.. خب نمیشه من بخوابم تا پاییز؟

اصلا کی میخواد صبح بیدار شه بره سرکار

کاش دکمه توقف طرح شبها فعال بود

هعععی

....

شادمهر میفرماید:

میتونه آب بشه تو نگاهِ تو ، دلِ سنگِ هر چی غصه و غمه..

میتونه؟

.....

کاش کودکان نمی‌مردند، ای کاش موقتاً به آسمان ها برده می شدند تا جنگ تمام شود سپس با خیال راحت به خانه‌شان بر می‌گشتند و وقتی والدین با حیرت از آنها می پرسیدند کجا بودید؟ با خوشحالی می‌گفتند: «داشتیم با ستاره ها بازی می‌کردیم!» "غسان کنفانی"

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها