شب:
خسته از یک شیفت لانگ ،تاریکی و سکوت خونه وقتی در رو باز کردم خسته ترم کرد
نمیدونم چطور میشه از جنس و حجم غمی که رو دلم سنگینی میکنه گفت و نوشت ، شاید بعد ها که اینها رو بخونم یادم نیاد امشب چطور گذشت ، حتی گله ی این شب ها رو پیش هیچ کس نمیبرم... همه چیز همینجا و پیش خودم میمونه چون انتخاب خودم بود ولی خب من فقط یه کم خستم...اینکه اشکالی نداره ، داره؟!
نویسنده: گندم