..
این روزا یه پام تو آزمایشگاهه و یه پام تو پذیرش بیمارستان
هر موقع که وقتم خالیه میرم پیش سین و حرف میزنیم
امروز گیج و خواب و بیدار بعد شیفت شب رفتم پیشش، اول هفته و بستری ها زیاد بودن
نشستم رو صندلی و آدمای اونطرف شیشه رو نظاره کردم
از بچه یکساله گرفته تا دختر جوون، خانوادشون با چشم گریون پرونده به دست میومدن برای پیگیری کاراشون
فقط چند دقیقه بشینی ،کوهی از درد و رنج و غم و گرفتاری رو روی شونه هاشون حس میکنی
کاش درد و بیماری حداقل برا بچه ها نبود..
شب که شد..دیوارای خونه که نزدیک تر شدن.. پوشیدم و زدم بیرون
هر قدر که از این چهاردیواری بیزارم به همون اندازه هم نمیتونم رهاش کنم.
مقصد نامعلوم بود.. کمی پیاده روی کردم تا رسیدم به پاتوق شبای تابستون سالهای پیشم که الان بخاطر تجمعات دیگه اونقدر نمیتونم توش خلوت کنم.
جایی که همیشه مینشستم شلوغ بود و مجبور شدم روی صندلی های زهوار در رفته ی مغازه ای بشینم و آب هویج بستنی سفارش دادم
و به نجوای توسل که تو تمام محوطه پیچیده بود گوش دادم
زمین از آفتابِ روز گرم و نسیم ملایم هم زورش برای خنک کردنمان نمیرسید.
آسمون تیره و خبری از ماه نبود..
بعضی آهنگا آدما رو میبرن به یه زمان خاص ، به یه دوره یا حتی یه اتفاقی که تو اون زمان افتاده .. این آهنگی که این شبا گوش میدم بعدا قراره یادم بیاره؟غمی نیست:)
الهی شکر..