روزمرگی های یک دختر تنها

سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴، 21:35

پاهام سرده ، انگشتام سرده و دلم‌ سرد..

هرازگاهی نوررنگی تو سیاهیِ آسمون پخش میشه ،

ناخن شکسته ام به لباسم گیر میکنه و سوز میزنه

پاهام روی خیابون سنگ فرش مسجد جامع کشیده میشه و نگاهم گاه از دستفروش گوشه ی پیاده رو به رفت و آمد مردم و بعد به مغازه ها کشیده میشه

سرم پر از فکره و نگرانم و نگرانم و نگرانم ، از فردا میترسم ، ازین که چی پیش بیاد میترسم ، از جنگ میترسم ، از تنهایی تحمل کردن این چیزا میترسم، میترسم و هیچ امیدی به هیچ چیز و هیچ کس ندارم

من فقط یه زندگی آروم میخواستم همین..

پ.ن. ولی این زمستون اون زمستونی که میخواستم نبود

پ.ن.احمقانست ولی دلم میخواد برم جنوب

پ.ن. خدایا کاش اون پیامی که منتظرشم میومد و خیالم بابت چیزی که انقدر بخاطرش دویدم راحت میشد

نویسنده: گندم
© روزمرگی های یک دختر تنها