روزمرگی های یک دختر تنها

در آخرین روزهای بهمن

یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴، 10:6

آفتابِ صبح نرم و ملایم میتابه، کنار پنجره نشستم ، کتاب ورق نخورده رو بغل گرفتم و به حیاط و درختای بی برگش نگاه میکنم

لباسِ کار بابا روی بند آویزه ، گنجشک ها پر تب و تاب ازین شاخه به اون شاخه میپرند و صداشون حس روزای اول فروردین رو میده

مامان تقویم دست گرفته بود و رو به بابا گفت دیدی امسالم چه زود تموم شد یه برگ دیگه هم کنده شد و رفت

من گفتم نباید انقدر زود تموم میشد ، من هنوز از بارون خیس نشدم ، گِلی نشدم ، تو سرما نلرزیدم و انگشتام یخ نزد

آخه این چه زمستونی بود

پاهام پرده رو به بازی میگیرند ، یک شعر از حافظ میخونم.. بلندی های بادگیر رو باز میکنم ، یه تیکه از آهنگی که وقتی بچه تر بودم شنیده بودم از ذهنم میگذره و... دلم تنگ میشه... برای خیلی قبل تر ها ، شبای خونه مامانبزرگ و بارونای شدیدش...شبی که برق رفت و همه تو خونه دور چراغ نفتی نشسته بودیم ، رعد و برق میزد و سایه روی دیوار می افتاد ، مینشستم و منتظر صدای بعدی... و از چیزی نمیترسیدم...

و پناه میبرم به خواب از شر بغض فروخورده ی میان گلو...کاش حداقل میفهمیدم کِی قراره عادت کنم

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها