روزمرگی های یک دختر تنها

دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵، 21:30

وسط خونه زیر باد پنکه ای که میچرخه و خنک نمیکنه دراز کشیدم

آهنگا پشت سر هم میخونن و رد میشن و من داره چشمام روی هم میره

خانواده هنوز از بیرون نیومدن.. چند روزی پیشم موندن.

الان باید همون عصری میبود که باهاشون شهرو بگردم ولی شانس من همون تنهاییه

_از حالم بگم؟ ولش کن بیا درباره ی چیزای بهتر حرف بزنیم

نویسنده: گندم
© روزمرگی های یک دختر تنها