وسط خونه زیر باد پنکه ای که میچرخه و خنک نمیکنه دراز کشیدم
آهنگا پشت سر هم میخونن و رد میشن و من داره چشمام روی هم میره
خانواده هنوز از بیرون نیومدن.. چند روزی پیشم موندن.
الان باید همون عصری میبود که باهاشون شهرو بگردم ولی شانس من همون تنهاییه
_از حالم بگم؟ ولش کن بیا درباره ی چیزای بهتر حرف بزنیم
نویسنده: گندم