روزمرگی های یک دختر تنها

پاییز، تو را من چشم در راهم

دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵، 20:38

توی حیاط روی فرش نازکی دراز کشیدم

هوا خنک و زمین از آفتابِ روز گرمه

بالای سرم یه آسمون آبی تیره ی بزرگه و ستاره ای مقابلم چشمک میزنه

صدای گریه نوزادی از خونه ی کناری میاد.. غرق آسمون میشم و به صدای گیتیِ چند روزه گوش میدم..صدایِ زندگی..

درختهای کوچیک حیاط رو نگاه میکنم ، از انگور خبری نیست و

انجیرهای نیمه رسیده ،شل میشن و با صدای تالاپی زیر درخت میفتن

خوشمزن ولی قبلِ رسیدن خراب میشن.

کتابی که بغل گرفتم، به نیمه رسیده و به خودم قول دادم همین یکی دو روزه تمومش کنم

از روزی که اومدم مرخصی حساسیت و آلرژی هم با خودش اومده و احتمالا وقتی برگردم درست میشه

مردادم داره نفسای آخرشو میکشه و من روزها رو میشمرم تا به پاییز برسم

به ابر ، به بارون..

تنها دلخوشیم همینه:)

یه آهنگ گوش بدم و برم تو خونه؟

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها