روزمرگی های یک دختر تنها

ینی میشه؟

جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵، 18:3

کاش میشد لحظات خوب رو توی عکس ها و کلمات جا داد

هوای خنک ، صدای باد میون برگ درختا، بوی خوشِ علف ها و زیباییِ گل سفید رنگِ پیچک..

ولی نمیشه اینها رو برای وقتِ دلتنگی گوشه ای جا داد..

نمیشه..مثل خیلی چیزای دیگه..


یه موقعیت برام جور شده که دارم با بی خیالی و تنبلی از دستش میدم.. ولی شما برای این دختر تنهایِ تنبلِ همیشه نگران دعا کنید

نویسنده: گندم نظرات:

وسایل وسط خونه پهن کردم ، کوچیک ترین بوم رو برداشتم میخواستم با قلمویی که تازه خریدم برای آرزوهام قاصدک بکشم

نشد.. بلد نبودم..

حالا یه بومِ خالی یاسی رنگ دارم.

دستام رنگی شده ، وسایل پخش و پلا افتادن ، خوابم میاد و این مرغه نمیپزه:(

....

خاکستری آبی میشود؟ منتظرم شهریور با خبرای خوب بیای دختر :)

نویسنده: گندم نظرات:

:)

چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵، 20:6

چی میتونه بعد شیفت وقتی هنوز لباس بیرون تنمه و کوله روی دوشم و وسط خونه وایسادم، خنده بنشونه رو لبم؟

دیدن ماهِ شب چهارده دقیقا وسط پنجره

نویسنده: گندم نظرات:

ب مثلِ؟

سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵، 23:20

کنار درِ رو به حیاط خونه نشستم پاهامو دراز کردم

یک طرفم کدو سبزایی که باید خرد بشن و طرف دیگم بسته ی چیپس و ماست موسیر افتاده

آب رو پایِ نارنجم باز کردم ، بچه گربه مثل هرشب روی دیوار سمت چپ حیاط نشسته و با غم به تهِ کوچه بن بست خیره شده

مثلِ من که به ماهی که نرم نرم بالا میاد و از پشت ساختمون روبرویی پیدا میشه نگاه میکنم

موهای بافته شده ام روی شونه ام افتاده . بلد نبودم و داره باز میشه..

آبجی پشت تلفن میگه سانسوریای پشت پنجره ی خونه مامانبزرگه گل داده ، بوش خوبه

میپرسه کِی میای؟میگم هنوز مونده تا بیام

بابا با شوخی میگه تولدمه ها کادو یادت نره

لبخند غمگینی میشینه کنج لبم

تو ذهنم حساب میکنم..پنجاه

پیر نشو بابا.. بزرگتر نشو.. توی این دنیای تاریک تو فقط برام تکیه گاهی..

کاش منو ببخشی بابا.. همیشه ناامیدت میکنم.. همیشه.. کاش اصلا نبودم

...

پلی لیستم شده پرِ خاطره، هر آهنگش یه برهه از زندگیم رو به یادم میاره..

یه حرفِ تکراری..غمگینم.

ولش کن..میخوابیم

نویسنده: گندم

..

شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵، 14:1

الان که لباس زرد رنگم رو پوشیدم ، موهام رو باز گذاشتم ، صورتم بهتره ، آبجیم رو کاغذای رنگی کوچیک قلب های کج و کوله کشیده و چسبونده به دیوارای خونه ، الان که ناهارم آمادست ، خونه تمیزه و کولرم دیگه صدا نمیده.. غصه از کجا میارم میخورم؟

شادی چرا گم و گور شده؟!

به قول آقای چاوشی:

"هر روز پاییزه، هر هفته پاییزه ، هر ماه پاییزه ، هر سال پاییزه.."

نویسنده: گندم

شروعِ مرداد

جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵، 18:9

با موهای خیسِ حوله پیچ شده تکیه به دیوار نشستم ، تلویزیون روشنه و شبکه نهال با صدای بلند در حال پخشه

چشمام از اشک پر شده و مشغول بازی با پوست خشک شده ی لبمم

خانواده ام اگه میدونستن با اومدن و رفتنشون چه عذابی میکشم هیچ وقت بهم سر نمیزدن

فقط یک ربع برای ناراحتی و گریه وقت دارم بعدش باید بپوشم برم سرکار

یک نفر به شیفت شب ها اضافه شده و اولین شیفت شبِ پنج نفره ی مرداد..


یه جا نوشته بود برای تاریخِ رندِ ۵ مرداد چه برنامه ای دارین؟

نگاه به برنامه شیفتام کردم دیدم هم صبحکارم هم شبکار ، روز قبلشم لانگم ، هیچی دیگه اون روز فقط میتونم بمیرم:/

خسته از رفت و آمد و جاده و قصه ی تکراری دلتنگی این بار فقط آخر ماه یه مرخصی کوتاه دادم و رئیس هم کم لطفی نکرد و تا تونست شیفت برام چید

مرداد ماه از همون اولش با لب و لوچه ی آویزون برای من شروع شد:(

میدونید چیه؟

خسته ام

خسته از همه چی..

_حالم هر روز و هر شب یه جوریه که انگار غروبِ جمعه و شامِ غریبان و غروب۱۳ افتاده تو یه روز

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها