دلم میخواهد..
جایی نوشته بود
دلم میخواهد؛
کوچ کنم به شهری همیشه بارانی،
جایی میان ابر و خزان،
کنار پنجره ای رو به باران بنشینم،
داریوش گوش بدهم
و برای مدتی هیچ فردایی نداشته باشم.
...
حالا منم و یه هوای دمِ غروب روز ۱۹ ام ، یه فلاسک پر از چای هل و تنهایی..
امشب چی گوش بدیم؟
دوس دارم عجله داشته باشم ، دوست دارم کارام مونده باشه هول هولی انجامشون بدم ، دوس دارم استرس یه کار مهم داشته باشم ذهنم درگیرش باشه ، دوس دارم تو جمع پر سر و صدا گیر افتاده باشم و سرسام گرفته باشم ، دوس دارم تو بخش هورمون درگیرِ خوب یا بد شدن تست الایزام باشم ، تو فکر این باشم قبل پایان شیفت باید بخشو جمع کنم
دوس دارم همه این کارا رو سرم ریخته باشه.. ولی حتی یه لحظه هم دور و برم اروم نگیره ، تو سکوت نشینم و غم رو سرم اوار نشه و فرصت نکنم از خودم بپرسم من کجایِ این زندگی وایسادم.
ولی شب اجازه نمیده..
شب همه چیو یادت میاره