روزمرگی های یک دختر تنها

دلم میخواهد..

دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵، 18:25

جایی نوشته بود

دلم میخواهد؛

کوچ کنم به شهری همیشه بارانی،

جایی میان ابر و خزان،

کنار پنجره ای رو به باران بنشینم،

داریوش گوش بدهم

و برای مدتی هیچ فردایی نداشته باشم.

...

حالا منم و یه هوای دمِ غروب روز ۱۹ ام ، یه فلاسک پر از چای هل و تنهایی..

امشب چی گوش بدیم؟


دوس دارم عجله داشته باشم ، دوست دارم کارام مونده باشه هول هولی انجامشون بدم ، دوس دارم استرس یه کار مهم داشته باشم ذهنم درگیرش باشه ، دوس دارم تو جمع پر سر و صدا گیر افتاده باشم و سرسام گرفته باشم ، دوس دارم تو بخش هورمون درگیرِ خوب یا بد شدن تست الایزام باشم ، تو فکر این باشم قبل پایان شیفت باید بخشو جمع کنم

دوس دارم همه این کارا رو سرم ریخته باشه.. ولی حتی یه لحظه هم دور و برم اروم نگیره ، تو سکوت نشینم و غم رو سرم اوار نشه و فرصت نکنم از خودم بپرسم من کجایِ این زندگی وایسادم.

ولی شب اجازه نمیده..

شب همه چیو یادت میاره

نویسنده: گندم
© روزمرگی های یک دختر تنها