شروعِ مرداد
با موهای خیسِ حوله پیچ شده تکیه به دیوار نشستم ، تلویزیون روشنه و شبکه نهال با صدای بلند در حال پخشه
چشمام از اشک پر شده و مشغول بازی با پوست خشک شده ی لبمم
خانواده ام اگه میدونستن با اومدن و رفتنشون چه عذابی میکشم هیچ وقت بهم سر نمیزدن
فقط یک ربع برای ناراحتی و گریه وقت دارم بعدش باید بپوشم برم سرکار
یک نفر به شیفت شب ها اضافه شده و اولین شیفت شبِ پنج نفره ی مرداد..
یه جا نوشته بود برای تاریخِ رندِ ۵ مرداد چه برنامه ای دارین؟
نگاه به برنامه شیفتام کردم دیدم هم صبحکارم هم شبکار ، روز قبلشم لانگم ، هیچی دیگه اون روز فقط میتونم بمیرم:/
خسته از رفت و آمد و جاده و قصه ی تکراری دلتنگی این بار فقط آخر ماه یه مرخصی کوتاه دادم و رئیس هم کم لطفی نکرد و تا تونست شیفت برام چید
مرداد ماه از همون اولش با لب و لوچه ی آویزون برای من شروع شد:(
میدونید چیه؟
خسته ام
خسته از همه چی..
_حالم هر روز و هر شب یه جوریه که انگار غروبِ جمعه و شامِ غریبان و غروب۱۳ افتاده تو یه روز