روزمرگی های یک دختر تنها

کاش میشد برگشت..

جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴، 17:18

چای در دستم سرد میشه و بخارش تو هوا پیچ و تاب میخوره

تک سرفه ای میزنم و با افکارم پرت میشم به شاید ۱۸ یا ۲۰ سال پیش

همونجا که ساعت ۶ صبح برایم هنوز شب بود ، همونجا که سبیبل های تیغ تیغی بابا رو قبل رفتن به سرکار رو لپم احساس میکردم

همان موقع ها که دنیا به اندازه ی حیاط خانه مان کوچک بود و آدم ها اندازه ی بچه های مدرسه بی شیله پیله و آرزوها اندازه ی کفش اسکیت دست یافتنی...

و غصه هامان که با قول بستنی از یادمان میرفت ...

امان از غصه ها..

....

دقیقا بخوام بگم تا ده دقیقه ی پیش حالم خوب بود دلم میخواست مرخصی تمام نشود، همینجا بخوابم و بخوابم و بخوابم ، اما از الان بگم... حالم خوب نیست حالِ بچه ای رو دارم که به دلش وعده ی پارک رفتن داده بود و کسی او را نبرد.. دلم میخواهد برگردم و کار کنم و کار کنم و کار...

ناراحتم..

بابا سیبیلات هنوزم تیغ تیغیه؟ روزت مبارک

نویسنده: گندم
© روزمرگی های یک دختر تنها