کاش میشد برگشت..
چای در دستم سرد میشه و بخارش تو هوا پیچ و تاب میخوره
تک سرفه ای میزنم و با افکارم پرت میشم به شاید ۱۸ یا ۲۰ سال پیش
همونجا که ساعت ۶ صبح برایم هنوز شب بود ، همونجا که سبیبل های تیغ تیغی بابا رو قبل رفتن به سرکار رو لپم احساس میکردم
همان موقع ها که دنیا به اندازه ی حیاط خانه مان کوچک بود و آدم ها اندازه ی بچه های مدرسه بی شیله پیله و آرزوها اندازه ی کفش اسکیت دست یافتنی...
و غصه هامان که با قول بستنی از یادمان میرفت ...
امان از غصه ها..
....
دقیقا بخوام بگم تا ده دقیقه ی پیش حالم خوب بود دلم میخواست مرخصی تمام نشود، همینجا بخوابم و بخوابم و بخوابم ، اما از الان بگم... حالم خوب نیست حالِ بچه ای رو دارم که به دلش وعده ی پارک رفتن داده بود و کسی او را نبرد.. دلم میخواهد برگردم و کار کنم و کار کنم و کار...
ناراحتم..
بابا سیبیلات هنوزم تیغ تیغیه؟ روزت مبارک