دردِ دل
چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴، 5:4
امشب از اولش تا همین الان که روی تخت دراز کشیدم حتی یک ثانیه اش چشم روی هم نذاشتم
از شلوغی اولش که بگذریم ، خلوتی ساعتای آخرش و نشستن پای صحبت کسی که فکر نمیکردم ظاهر ساکت و بی تفاوتش همچین درد عمیقی میون قلبش جا خوش کرده باشه
داشتم فک میکردم ، خدا ، تو هم دیدی چند بار چشماش پر و خالی شد ؟ شمردی؟ بغض میون صداش رو چی ؟ شنیدی ؟
اگه همه ی اینا رو ببینی و بازم نگاهی به دلش نندازی من دیگه چی میتونم ازت بخوام و چه جور بخوام که بشنوی؟
نویسنده: گندم