روزمرگی های یک دختر تنها

تلخیِ شب

سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۵، 20:29

به لطف اداره برق ، فضا با تاریکی و نورِ شمع رمانتیک شده.. در گرما آهنگ غمگین گوش میدم و منتظر خنک شدن لیوان چایی ام

خسته و له از این سفر کوتاه، ظهر رسیدم خونه و نمیدونم از کجا کارهای مونده رو شروع کنم.

از الان دلم برای لباسشویی کوچیک نازنینم میسوزه که باید اینهمه لباس رو بشوره :(

معین میخونه:

"خسته ام از تلخیِ شب.."

قُلُپی از چای میخورم ، سایه ی برگهای پریشان یوکا روی دیوار افتاده، خبری از ماه نیست..

منم همینطور آقای معین..منم همینطور

بریم برای لیوان دوم:)

پ.ن. ممنون که با قطع کردن برق شبهایِ غمگینِ ما را غمگین تر میکنید.. حتی گاهی ترس هم چاشنی اش میشود محض تنوع:)

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها