روزمرگی های یک دختر تنها

وی غرش میاد

دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴، 18:4

توی اتوبوس پاهام دراز کردم رو کوله ی همیشه همراه

پرده رو کنار زده و طبق عادت همیشه به قصد گوش دادن آهنگ دست سمت کیف بردم که راننده خودش آهنگ گذاشت

گلوم خشک شده و کاش با خودم یه چیز گرم برداشته بودم

برای بار دوم سرما رو خوردم و اینبار نشد بدون دکتر و دارو و سرم که ازش فراری ام جمعش کرد

برخلاف همیشه اینبار دوس دارم راه کوتاه شه و زود برسم ، خسته شدم

رئیس امروز بهم گفت چند روزه پیام بازرگانی نیستی چته؟ گفتم دیگه پیر شدم ،خسته شدم ، توان ندارم، منو باز نشسته کنید برررررم

هععععی..

پ.ن.با خودم حساب کردم موقع شروع طرحم حقوق هر ماهم معادل تقریبا ۴ گرم طلا بود و الان به فاصله ی دو سال از اون موقع حقوقم معادل یک گرم طلاست

این ینی چی؟ ینی روز به روز حقوقم بی ارزش تر از دیروز ، ینی این همه شیفت پشت هم ، این همه شبکاری و نخوابیدنا و تاثیرای بدش ،همش میشه هیچ ، میشه بی ارزش

واقعا حقمون نیست این همه جون بکنیم برای هیچ...

مهم نیست.. الان مهم اینه که معین داره میخونه ...مهم اینه که این جاده تهش به خونه میرسه...مهم اینه که خونه مامان منتظرمه..

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها