هیچ
شنبه ششم دی ۱۴۰۴، 0:36
به زندگیم بخوام نگاه کنم ، تنها قسمت مفیدش همین ساعاتیه که سرکارم و بقیه اش هیچِ هیچِ هیچ..
زندگی به صورت بیخودواری میگذره و من همه چیو ول کردم
خودم رو ول کردم ، درسم رو ول کردم ، خونه و زندگی رو ول کردم
فقط شب رو صبح میکنم و صبح رو شب..
داشتم فکر میکردم دیگه چیزی نمونده برسم به سی سال
سی سالی که تا دیروز فکر میکردم خیلی دوره ولی انقدر که زمان سریع میگذره شاید همین فردا باشه..
باز بخوام بیشتر نگاه کنم ، من به چی رسیدم؟ به هیچی
تمام این سالها درس خوندم و دانشگاه رفتم که به چه کاری مشغول باشم؟ هیچکار
تو زندگیم چیو برای خودم دارم؟ هیچ چیز
داریم به قسمتای ترسناک ماجرا نزدیک میشیم و من بیش از پیش از خود نا امید..
من برای هیچ چیز نجنگیدم..
نویسنده: گندم