روزمرگی های یک دختر تنها

خستمممم

یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۱، 19:33

در حالی که روی تختم زیر پتو جمع شدم و سردمه اومدم یه سری به وبلاگم بزنم

امروز کلاس نداشتم و کل روز تو خوابگاه و بودم و این کلافم کرده والبته رفتار سرد و بدون دلیل میم خانم منو آزرده خاطر تر هم کرده

امروز صبح تنها بودم و با خانواده تماس تصویری گرفتم خیلی دلم براشون تنگ شده

وقتی هم فهمیدم آبجی کوچیکه دیشب حین بازی کردن خورده به کمد و پیشونیش اوخ شده حالمو بدتر کرد

مزه ریختنای آقای پ هم سر کلاس زبان بیش تر اعصابم و به هم ریخت و الان یک افسرده یِ ناراحتِ دلخورِ بی اعصابم که اینجا خوابیده

دیگه حوصله ی هیچ کسو ندارم و دلم میخواد بزنم زیر گریه

کاش میشد با یه نفر حرف بزنم دخی خاله گف ساعت ۸ تصویری بگیریم و بحرفیم

این روزا خیلی خیلی بیش تر از درس دور شدم و این کلافم میکنه

سمینار رو هنوز شروع نکردم و چیزی تا پایان وقتش نمونده

ارشدمون هم حضوری دیدم و ازش راهنمایی گرفتم یک اقای قد بلند و جدی و خوش قیافه بود

در تعجب بودم چطور بعد ازون سوتی که دادم حاضر شدم برم پیشش

هر وقت که یادم میاد دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار

فک کنم زیادی حرف زدم بای..

نویسنده: گندم نظرات:

سوتی امروزم

پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱، 14:27

امروز برا راهنمایی گرفتن درس سمینار به یکی از ارشد هامون پیام دادم و اشتباهی فکر میکردم دختره

اصرار داشتم بگه کدوم خوابگاهه تا برم حضوری پیشش

و وقتی اسم خوابگاه پسرونه رو گفت اون لحظه فقط میخواستم زمین دهن باز کنه و من برم توش

آخه چرا یک درصد احتمال ندادم که امکان داره پسر باشه

کاش میشد ارشدمو عوض کنم🥲😅

نویسنده: گندم نظرات:

از قشنگیای کارآموزی

پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱، 14:21

یک ساعتی میشه که از کارآموزی برگشتم و به شدت خوابم میاد

ولی گفتم قبلش یه سر به وبم بزنم و بعد بخوابم

پنجشنبه ها چون بیمارستان خلوته کاری برای انجام دادن نداشتیم و فقط تو بیمارستان میگشتیم

توی بیمارستان یه گربه لوس و کوچولو هستش که معمولا از در پشتی آزمایشگاه میاد داخل

یه سریا دوسش دارن و نازش میکنن یه سری ها هم چون میترسن با جیغ مهمونش میکنن

دیروز هم ازونروزا بود که تو راهرو صدای جیغ شنیدم سرکی کشیدم که دیدم یه گربه ملوس با نهایت ریلکسی از در بخش نمونه گیری زد بیرون

چند نفری هم سعی میکردن هدایتش کنن بیرون ولی خب پر رو تر ازین حرفا بود

آخر سر یه نفر بغلش کرد بردش بیرون

ولی ازون زاویه کارکنان آزمایشگاه که درگیر گربه و بیرون کردنش بودن بیش تر شبیه پت و مت عمل میکردن و صحنه ی خنده داری بود🤭

از پرسنل گرفته تا مسئول فنیمون همه دنبال گربه😅

.

یکی از کارکنان صبح با یه شاخه پتوس حاضر شد تو محل کار

منم که عشق گل و گیاه با دیدن شاخه ی پتوس چشام قلبی شد😍

پتوس رو چند قسمت کرد و گذاشت توی یکی از شیشه های آزمایشگاهی وگذاشت کنار دستش خیلی قشنگ بود

یادم باشه منم برا محل کارم حتما یه شاخه پتوس ببرم...

نویسنده: گندم نظرات:

باید برگردم

جمعه سیزدهم آبان ۱۴۰۱، 23:0

امشب شب آخریه که خونه ام و فردا ۷ صبح بلیط دارم

واقعا برام زوده که بخوام برم و غمگینم

بعد از پنج هفته دوری این دو روز برای رفع دلتنگی کم بود و دوست داشتم بیش تر پیش خانواده باشم

اومدم خونه که دلتنگیم کم بشه ،کم نشد هیچ ، بیش تر هم شد

همش تقصیر کلاس امار شد وگرنه تا دوشنبه میموندم .ولی حیف که نشد

اگه یه کم دیگه درباره رفتن و دلتنگی و دوری از خانواده حرف بزنم بغضم میترکه و میزنم زیر گریه

اما چون میخوام سختش نکنم میگذریم ازش

.

دیشب یه مهمونی کوچیک به مناسبت تولد یک ماه گذشته آبجی کوچیکه گرفتیم و خوش گذشت

بعد از رفتن مهمونا بارون گرفت

اولین بارون پاییزی امسال

ولی حیف که شب بود و من حوصله ی بیرون رفتن نداشتم

با اینکه یه کم خطرناک میشه ولی دوست دارم فردا تو راه بارون بیاد و من پشت پنجره ی اتوبوس به قطراتی که به شیشه میخوره خیره شم و

با خودم بخونم ... ابر میبارد و من میشوم از یار جدا ....

خب دیگه بسه هر چی فضا رو رمانتیک کردم برم بخوابم که فردا صبح بیدار شم و خدافظی...

امشب قبل خواب آبجی کوچیکه رو کلی بوسیدم چون ترسیدم فردا وقت رفتن خواب باشه نتونم خداحافظی کنم ازش

کاش میشد بکنم تو ساکمو ببرمش با خودم خوابگاه

آخه چه طوری دلم واسه این وروجک تنگ نشه🥺🥺

نویسنده: گندم نظرات:

پاییز خونه

پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۱، 0:23

و بالاخره بعد چند هفته رسیدم به نیمه ی گمشده ام تخت قشنگم و اتاق خودم

بعد از ظهر امروز بعد از کاراموزی به سمت خونه حرکت کردم و بالاخره رسیدم

واقعا دلم برا خانواده و آبجیام تنگ شده بود

ولی با این حال یه ناراحتی رو دلم مونده اینکه هم اتاقیم الان تو اتاق تنهاست و ما هممون رفتیم خونه

خودم برام پیش اومده روزایی که بچه ها نبودن و چقدر بهم سخت گذشت حتی گاهی شبا میترسیدم

واقعا اگه میتونستم این هفته نمیومدم و پیشش میموندم ولی خب دلتنگی رو چه کنم🥲

.

ازینا که بگذریم فردا یه مهمونی کوچیک داریم و خانواده دعوتن

راستش با این که دلم براشون تنگ شده ولی حوصله و ظرفیت شلوغی و دورهمی رو ندارم

.

تو راه، توی اتوبوس یه دختر خانمی کنارم نشسته بود ازم پرسید دانشجوی چه رشته ایم و ترم چندم

وقتی گفتم ترم هفتم تعجب کرد و گفت اصلا بهم نمیخوره

اتفاقا دوستامم بهم میگفتن که ریزه و میزه و بیبی فیسم

حتی تا یه مدت هم کلاسیام فکر میکردن دهه هشتادیم

یا اون زمانی فروشنده لباس ازم پرسید کلاس چندمی و من گفتم دانشجوام😐

.

امروز تا پامو توی حیاط خونه گذاشتم بوی پاییز با اون حال و هوای قشنگش خودنمایی کرد

هوای خنک ، برگای زرد درخت انار که کف باعچه رو پوشونده

شاخه های لخت درخت که جا به جا انارای سرخ کوچولو بهش آویزونه یا حتی شاخه های تاب دار انگور که روی داربست به خواب رفته بودند

خونه ای که بوی خرمالو و نارنگی میده

و همچنین بوی گلای زعفرون که گوشه گوشه خونه پیچیده و با اون گلبرگای بنفشش که امروز تازه چیده شده وسط خونه خود نمایی میکنه

همه ی اینا دوباره به یادم آورد که پاییز چقدر قشنگه...

از الان غصه دارم که قراره دو روز دیگه ازین همه قشنگی جدا بشم

واقعا چرا تو خونمون اینقدر بوی پاییز پیچیده ولی خوابگاه هیچی🥲

.

ولی هنوز یه چیزی کمه... بارون

نویسنده: گندم نظرات:

بالاخره میرم خونه

سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱، 15:37

بلیط گرفتمو بالاخره فردا بعد از پنج هفته میرم خونه

هم هیجان دارم و هم ذوق واقعا دلم تنگشون شده بود

دیروز عصر با بچه ها رفتیم بیرون و من طی یک حرکت انتحاری هم پافر خریدم برا خودم هم یه عروسک برا آبجی کوچیکه

کلی ذوق داشتم برا خرید پافر چون از زمستون سال پیش دلم میخواستش و بالاخرهههه خریدم

امشب باید یه سری وسیله جمع کنم و فردا ظهر بعد از کارآموزی رهسپار خونه ام

ولی شنبه باید برگردم کاش میشد بیش تر خونه میموندم🥲

این ترم بخاطر تایم کلاسا خیلی نتونستم برم خونه و همین یه بارم دارم با غیبت میرم🥲

ذوق میکنم وقتی به این فکر میکنم فردا شب تو اتاق و رو تخت خودممممم میخوابم🤭

نویسنده: گندم نظرات:

هوا ابریه

دوشنبه نهم آبان ۱۴۰۱، 10:46

کلاس صبحم تموم شده و الان تو کتاب خونه نشستم تا زمان ناهار یه کم درس بخونم بعدش هم که کلاس بعدی

از پنجره ی کوچیکی که کنار میز کتابخونه ست میتونم هوا و آسمان بیرون رو ببینم

ابریه و من چقدر این هوای ابری و دوست دارم

همیشه وقتی تو خونه بودم وصبحا از خواب پا میشدم اول میرفتم کنار پنجره که ببینم آسمون چه جوریه و قتی میدیدم ابریه کلی ذوق مرگ میشدم

عشق پاییز و زمستون و هوای سرد و بارونی ام

عشق پوشیدن پالتو و لباس گرم و کلاهم

همیشه تو روزای سرد وابری که بخار از دهنت میزنه بیرون خودمو دعوت میکنم به یک لیوان شکلات داغ و قدم زدن و چقدر که مزه میده

الانم تصمیم دارم قبل از تایم ناهار میخوام یه سر به مزار شهدای دانشگاهمون بزنم چون بازم تو این هوا مزه میده

اصلا تو این جور روزا که نمیشه درس خوند قبول دارین؟!😅

پ.ن.ولی چقدر پاییز امسال دیر اومد...

نویسنده: گندم نظرات:

حال خوب

پنجشنبه پنجم آبان ۱۴۰۱، 0:54

امشب بی نهایت غمگینم

دلم یک شادی از ته دل میخواد

این روزا حال دل هیچ کس خوب نیست

کاش میشد همه چیز خوب شه

دلم یه خبر خوب،یه اتفاق خوب میخواد جوری که چنان ذوقش به دلم بشینه که از شادی گریه کنم

نویسنده: گندم نظرات:

چهارشنبه چهارم آبان ۱۴۰۱، 14:11

امروز صبح بیمارستان کارآموزی بودم و با این که سرمون خلوت بود ولی بی نهایت خسته ام و خوابم میاد

فک میکنم این کم خونیم باعث شده حس خستگی و خواب آلودگیم تشدید بشه

فکر اینکه فردا هم کارآموزی داریم و نمیتونم بخوابم غصه دار ترم میکنه

هفته ی آینده میرم خونه و بابا هم میخواد همون روزا که من میرم واسه آبجی ته تغاری تولد بگیره

حالا موندم چی کادو واسه آبجی کوچیکه بخرم

نظر خودم و دوستام رو عروسکه اتفاقا یه عروسک هم پسند کردم

یه خرگوش پشمالو که گوش های درازش تا روی پاهاش آویزونه

خیلی کیوته میترسم خودم بیش تر خوشم بیاد و راضی نشم بدمش به آبجی

دیگه نمیتونم چشمام و باز نگه دارم میرم که بخوابم...

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها