باید برگردم
امشب شب آخریه که خونه ام و فردا ۷ صبح بلیط دارم
واقعا برام زوده که بخوام برم و غمگینم
بعد از پنج هفته دوری این دو روز برای رفع دلتنگی کم بود و دوست داشتم بیش تر پیش خانواده باشم
اومدم خونه که دلتنگیم کم بشه ،کم نشد هیچ ، بیش تر هم شد
همش تقصیر کلاس امار شد وگرنه تا دوشنبه میموندم .ولی حیف که نشد
اگه یه کم دیگه درباره رفتن و دلتنگی و دوری از خانواده حرف بزنم بغضم میترکه و میزنم زیر گریه
اما چون میخوام سختش نکنم میگذریم ازش
.
دیشب یه مهمونی کوچیک به مناسبت تولد یک ماه گذشته آبجی کوچیکه گرفتیم و خوش گذشت
بعد از رفتن مهمونا بارون گرفت
اولین بارون پاییزی امسال
ولی حیف که شب بود و من حوصله ی بیرون رفتن نداشتم
با اینکه یه کم خطرناک میشه ولی دوست دارم فردا تو راه بارون بیاد و من پشت پنجره ی اتوبوس به قطراتی که به شیشه میخوره خیره شم و
با خودم بخونم ... ابر میبارد و من میشوم از یار جدا ....
خب دیگه بسه هر چی فضا رو رمانتیک کردم برم بخوابم که فردا صبح بیدار شم و خدافظی...
امشب قبل خواب آبجی کوچیکه رو کلی بوسیدم چون ترسیدم فردا وقت رفتن خواب باشه نتونم خداحافظی کنم ازش
کاش میشد بکنم تو ساکمو ببرمش با خودم خوابگاه
آخه چه طوری دلم واسه این وروجک تنگ نشه🥺🥺