این نیز بگذرد..
بعد از ۱۲ ساعت شیفت، امشب که تو سرویس برگشت از بیمارستان نشسته بودم، از شیشه ی ماشین به بیرون خیره و تو فکر بودم و هر از چندگاهی از ماجراهای امروز تو محل کار لبخند به لبم می اومد
با خودم فکر کردم که چقدر نسبت به روزای اولی که اینجا اومدم تغییر کردم
دیگه هر روز از غصه ی تنهایی اشک گوشه ی چشمم نمیشینه و یه جورایی به این تنهایی عادت کرده و ازش لذت میبرم
شیفتام نسبت به روزهای اول خیلی سبک تر شده و وقت گذروندن با همکارا تو محل کار برام لذت بخش
حتی ازینکه شب یلدا باید برم سرکار هم ناراحت نیستم
خوشحالم که تو این شب قرار نیست خونه تنها باشم
روزای اول دلم میخواست زودتر این دو سال تموم شه و برگردم خونه ولی الان... به این فکر میکنم که بعدا دلم برای آدمایی که این روزای سختو برام شیرین کردن تنگ میشه
تمام روزای خوب و بدم اینجا ثبت میشه که بعدا به خودم بفهمونم همه ی اینا میگذره..
.
فردا شب اولین شیفتم با سوپروایزر آزمایشگاست
هنوز ازش خجالت میکشم و یخم آب نشده
فک کنم قراره فردا شب از فرط کم حرفی همش تو چرت باشم و دیر بگذره
ولی عوضش پس فردا دیگه خونه ام و قراره یه عالمه بخوابم:))