ماجراهای من و سمینار
چهارشنبه نهم آذر ۱۴۰۱، 13:35
امروز تو اتاق و روی تخت خودم لم دادم و اگه خدا بخواد میخوام کارای سمینارمو بکنم
دیروز عصر بلیط گرفتم و رهسپار خونه شدم البته فقط بابام خبر داشت و یه جورایی بقیه خانواده سوپرایز شدن
ایندفعه میخوام یه کوچولو بیش تر بمونم که قشنگ رفع دلتنگی شه
دیروز کلاسمون با همون ارشدی بود که من فک میکردم دختره و پسر دراومد
وقتی پاشو گذاشت تو کلاس قشنگ تو صندلیم فرورفتم و پشت کناریم قایم شدم و خودمو زدم به اون راه🙄
حتی سر آزمایش هم حضور داشت و من و هم گروهیم سر یه اشتباه آزمایشمونو به فنا دادیم
به هم گروهیم گفتم صداشو درنیاره که اصلا دوس نداشتم اون یارو خراب کاریمو ببینه😶🌫️
ولی خب یکی از دوستاش اومد کنارمون و فهمید چه کاری کردیم و کلی خندید بهم☹️
ازینا که بگذریم سخن سمینا خوش تر است
البته اصلا خوش نیست مثل چی موندم و توش و مقاله ی درست و حسابی پیدا نمیکنم وقت داره میگذره و من هیچ کار نکردم
وقت به کنار دلم نمیخواد دوباره جلو این پسره ضایع شم دوس دارم یه سمینار خوب ارایه بدم
خدا کنه یه جوری کارم بیفته رو روال🤕