روزمرگی های یک دختر تنها

عنوانو نمیدونم:(

دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴، 20:6

وسط خونه دراز کشیدم

تلویزیون روشنه و پنکه سقفی بالای سرم میچرخه

یک لیوان چای نبات ریختم و تو سکوت به چند تا گلدون روی استند کوچیک گوشه ی دیوار خیره شدم

هر ازگاهی صدای موتور و ماشین میاد ولی عجیبه که بچه ها امشب نریختن تو کوچه و صدای توپی که به در و دیوار میخوره بپیچه تو خونه

دلم تنگ شده، شبا خونه انگار کوچیک تره ، دیوارا نزدیک ترن و روشنایی کمه

اولِ صبح که شیفتو تحویل دادم گفتم برا اولین بار یه سری به کتابخونه و سالن مطالعه بزنم

آخرین طبقه ی بیمارستان.. کنار پنجره ای که تمام شهر و خیابون و خونه هاش دیده میشه نشستم ، گرم بود، دو صفحه که خوندم شبکاری کار خودشو کرد و روی میز بیهوش شدم

از خیر درس خوندن گذشتم.. چرخی تو فروشگاه ها زدم ولی برای کادوی تولد آبجی به نتیجه ای نرسیدم

از کتابفروشی برای خودم دفترچه با خودکارای رنگی خریدم

ولی من درس بخوان نیستم:/

پ.ن.شیفتا از ماه بعد بخاطر کمبود نیرو قراره سنگین تر بشه و من نمیدونم چطور باید بخونم، هیچ چیز مطابق میل پیش نمیره:(((

آخر هفته دو روز آفم، نمیدونم برم خونه یا نه

این گوشی نمیذاره درس بخونم..کاش میترکید راحت میشدم..ازین گوشی نوکیا ساده ها میگرفتم دستم که فقط بشه باهاش مار بازی کرد

کمی بعد: ماهِ گردالی از پشت ساختمون روبرویی سرک میکشه و صدای جیغ و داد و بازی بچه ها بلند میشه

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها