آخرِ هفته ی من
جمعه نهم آبان ۱۴۰۴، 16:13
۲۱:۵۸
پشت سیستم پذیرش نشستم و بقیه داخلن ، اومدم اینجا چون حوصله ی کسیو نداشتم
امشب به نسبت خلوته و از پذیرش سرپایی هم خبری نیست فقط گاهی خدمات نمونه ای میذاره و میره
اول شیفت بابا زنگ زد و من تو سکوت به حرفاش گوش میدادم و هر ازگاهی با چند کلمه ی کوتاه و آروم جوابش رو میدادم
گفت گل های زعفرون درومدن و همه اول صبح برای چیدنشون تو زمینای کشاورزی جمع میشن
پرسیدم وقتی که من بیام گل زیاده؟ گف اگه برای چیدن میای آره ، گفتم نه فقط برای دیدن:)
کاش وقت دیگه ای برای رفتن انتخاب کرده بودم میترسم وقتی برم زمین پرگل نباشه :(
شام هنوز نخوردم و هیچ میلی هم بهش ندارم ، انگار یکی گلومو گرفته و نمیذاره غذا پایین بره
فردا نمیرم خونه ، میرم کمی بچرخم
پ.ن. همیشه بی خبری خوش خبریه؟
نویسنده: گندم