روزمرگی های یک دختر تنها

بازم عنوان نمیدونم

سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۴، 11:38

وقتایی که میرفتم صبحونه بیمارستان رو بگیرم و تخم مرغ آب پز و گوجه بود کلی غر میزدم که چرا همینو املتش نمیکنن بدن به ما

امروز که دقیقا همین صبحونه رو تو خونه خوردم فهمیدم دلیلش چیه...

دیشب طی یک حرکت ناگهانی امروز آف کردم ولی الکی...

نشستم خیره شدم به پنجره ، به آسمونِ آفتابی امروز ، به دوتا گلدون گوشه خونه که آب نخوردن...

رادیو آوا برا خودش میخونه

فکر میکنم ناهار چی باید درست کنم؟ دلم هیچی نمیخواد

باید حموم برم ، خونه جمع و جور کنم ، همکارای شیفت شب فردا نمیدونم کی ان

خواننده که نمیدونم کیه از دریا میخونه و من یهو دلم دریا میخواد

دلم خونه میخواد ، دلم غذای مامان میخواد ، خودِ مامانو میخواد، تختی که آبجی تصاحبش کرده رو میخواد، حیاط خونه رو میخواد...

اَه ... اصن کی گفت من امروز شیفت نرم :((

...

همه چیز بد بود...تا اینکه فهمیدم فردا با کیا شیفتم...بدتر شد... خدایاااآ آخرماهی ولمون کن، من یا خودم خفه میکنم یا اونا رو

پ.ن. اصلا دوس ندارم پیام کسی رو بی جواب بذارم ، لطفا به جای گفتنیو آدرس وبلاگ بذارین ، با تشکرررررر

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها