روزمرگی های یک دختر تنها

رنگ

جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴، 13:38

لم داده تو بغل آفتاب وقتی داشتم نقاشی های آبجی رو رنگ میکردم به این فکر کردم کاش میشد آدم بتونه رنگ برداره دنیا و زندگیشو هر طور که دلش خواست رنگی کنه

ولی ازون جایی که رنگ کردنم کج و کوله و افتضاحه حرفم پس گرفتم

خدایا کلا هیچ کاری رو به خودمون نسپر،

ما را به حال خود وامگذار

.....

دمِ در دست دایی رو فشردم و بهش تبریک گفتم

پرسید چرا؟

گفتم برای اینکه داری برای چهارمین بار مادر منو عمه میکنی :))

#ازجمله خبرهای خوب..

.....

ته تغاری اشتباهی به بروسلی میگه بروکلی، تن بروسلی و قاتلش تو گور لرزید

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها