هوای خانه سرد بود ، در اتاق را بستم، جانماز بابا تا شده گوشه ی اتاق بود...
برای ناهار بادمجان که خرد میکردم بیشتر از پیازها اشکم را درآوردند..
خوابیدم و یادم رفت امروز کلی کار برای انجام دادن داشتم
گفتم بیخیال فردا هست..
حالا سوزش اندک گلو و پاهایی که به درد افتاده خبرهای خوبی برای فردا نمیدهند
بوی عجیبی درخانه پیچیده..به هیچ چیز شبیه نیست ، یک مشت علف که حتی اسمشون رو نمیدونم انداختم توی کتری کوچک و در حال جوشیدنند
بخورم و اگر نمیرم قطعا تا فردا خوب میشم
کاش فردا خبری نباشه ، به سین قولِ بیرون رفتن دادم:(
نویسنده: گندم