روزمرگی های یک دختر تنها

یکشنبه نهم آذر ۱۴۰۴، 22:54

هوای خانه سرد بود ، در اتاق را بستم، جانماز بابا تا شده گوشه ی اتاق بود...

برای ناهار بادمجان که خرد میکردم بیشتر از پیازها اشکم را درآوردند..

خوابیدم و یادم رفت امروز کلی کار برای انجام دادن داشتم

گفتم بیخیال فردا هست..

حالا سوزش اندک گلو و پاهایی که به درد افتاده خبرهای خوبی برای فردا نمیدهند

بوی عجیبی درخانه پیچیده..به هیچ چیز شبیه نیست ، یک مشت علف که حتی اسمشون رو نمیدونم انداختم توی کتری کوچک و در حال جوشیدنند

بخورم و اگر نمیرم قطعا تا فردا خوب میشم

کاش فردا خبری نباشه ، به سین قولِ بیرون رفتن دادم:(

نویسنده: گندم
© روزمرگی های یک دختر تنها