روزمرگی های یک دختر تنها

دلتنگ گذشته

سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۱، 23:58

امروز که داشتم کامپیوتر رو زیر و رو میکردم به عکسای یه روز برفی که مال حدودا ۷ سال پیش یا بیش تر بود بر خوردم

تک تک عکسا رو که ورق میزدم حسرت میخوردم حسرت گذشته، حسرت اون روزای بی دغدغه و خوش ،حسرت اون هوای برفی و زمین سپید شده و حسرت کنار هم بودنامون

چند سال ازون زمان گذشته، خیلی چیزا تغییر کرد ،من بزرگ تر شدم، بالغ تر شدم دیگه مثل اون برف نیومد و برف بازی نکردیم دیگه دایی نبود تا با چوب های نم خورده برامون آتیش درست کنه تا گرم شیم، دیگه‌ نیست..

دیگه هیچی مثل گذشته نیست ...

دلم تنگ شده خیلی تنگ... دلتنگ گذشته و آدماش

فردا شب جات بینمون خیلی خالیه کاش بودی...

نویسنده: گندم نظرات:

روز ابری کمی برفی

دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۱، 0:38

امروز اولین برف پاییزی اومد درسته کم بود ولی بود😅

امروز بیکار بودم و میتونستم تو خوابگاه بخوابم اما ازونجایی که همه کلاس داشتن با هم اتاقیم رفتم کارآموزیشون

طی اینکه استادشون بهشون توضیح میداد منم تو حیاط قدم زدم و تلفتنی با خانواده صحبت کردم

هوا بی نهایت سرد بود ولی باز قدم زدن مزه میداد با بچه ها بین راه کافه رفتیم و کلی خوش گذروندیم

امیدوارم این خوش گذرونی از دماغم در نیاد چون امشب نتونستم از زیر پتو بیرون بیام و احساس میکنم قراره یه سرمای کوچولو بخورم

کاش خونه بودم و مامان برام سوپ درست میکرد دلم کلی تنگ شده براشون کاش بتونم شنبه برگردم خونه🥲

نویسنده: گندم نظرات:

برف

یکشنبه بیستم آذر ۱۴۰۱، 1:47

از لحاظ روحی به این نیاز دارم که فردا صبح زود وقتی دارم میرم صورتمو آب بزنم چشمم به بیرون بیفته که زمین رو یه لایه برف سفید پوشونده و با همون موهای ژولیده و چشمای پف کرده بدوم سمت اتاق و جیغ بزنم برف اومده...

نویسنده: گندم نظرات:

من و هنر های نداشته ام

پنجشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۱، 14:5

و دوباره مثل پنج شنبه های قبل از کارآموزی برگشتم و رو تخت ولو ام

امروز به شدددت خوابم میومد چون دیشب تا دیر وقت داشتیم با بچه ها فیلم میدیدم

دیشب یکی از همکلاسیام پست گذاشته بود و توی کپشنش یک شعر نوشته بود که سراینده اش هم خودش بود

واقعا فکر نمیکردم اینقدر خوب شعر بگه

هم تحسینش کردم هم بهش غبطه خوردم و هم اعصابم از دست خودم خرد شد که چرا من خودمو تو یه هنری یا موسیقی نمیزنم چرا تک بعدی ام چرا فقط بلدم برم دانشگاه و بیام

کاش بتونم منم بزنم تو یه کاری مثلا موسیقی چون زمان داره میگذره و سنم بالاتر میره و مشغله هام بیش تر

پس الان که آزاد ترم بهترین موقعیته ولی مشکل اینه من هر تصمیمی گرفتم به وهله ی عمل نرسوندمش مثل قضیه ارشد خوندنم😕

کاش میتونستم خودمو جمع و جور کنم😔

.

شنبه امتحان دارم و امشب باید بشینم بخونم چون فردا یه اردوی کوچیک داریم و فرصت نمیشه دیگه خوند امیدوارم امتحان رو خراب نکنم🥲

نویسنده: گندم نظرات:

انصاف نیست

چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۱، 7:2

این انصاف نیست وقتی هوا ابریه و اتاق تو تاریکی مطلق فر رفته و بقیه هم اتاقی ها تخت خوابن من از پتوی عزیزم دل بکنم و ساعت ۷ صبح پاشم برم کارآموزی😬🥺

اگر میتونستم همین امروز صبح انصراف از تحصیل می دادم میخوابیدم😔😂

نویسنده: گندم نظرات:

هوای ابری امروز

سه شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۱، 1:33

امشب یه کم دیگه رو سمینارم کار کردم و برای آقای پ فرستادم امیدوارم بگه خوبه و خلاص شم و برم رو پاورش کار کنم🥲

امروز عصر به قصد درس خوندن تو کتابخونه رفتیم دانشگاه اما چون کارت دانشجویی همراهمون نبود اجازه ی ورود ندادن و چقدر نگهبان مهربون ازمون عذرخواهی کرد

دیگه اینجوری شد که مقصدمون از درس خوندن تو کتابخونه به خیابون و خوردن هات چاکلت تغییر کرد

امروز هوا ابری و سرد بود و چقدر من این هوا رو دوست داشتم فقط حیف که بارون کم داشت هواشناسی گوشیم احتمال بارون فردا رو زیاد زده

فردا کلاس ندارم و میتونم تو خوابگاه بمونم عصرش هم بلیط سینما دارم

دلم تنگ شده بود برا فیلم دیدن و واقعا نیاز به همچین تفریحی داشتم

پ.ن. از بیرون صدای بوق بوق ماشین عروس میاد ایشالا که خوشبخت شن🙃

نویسنده: گندم نظرات:

ماجراهای من و سمینار

چهارشنبه نهم آذر ۱۴۰۱، 13:35
امروز تو اتاق و روی تخت خودم لم دادم و اگه خدا بخواد میخوام کارای سمینارمو بکنم دیروز عصر بلیط گرفتم و رهسپار خونه شدم البته فقط بابام خبر داشت و یه جورایی بقیه خانواده سوپرایز شدن ایندفعه میخوام یه کوچولو بیش تر بمونم که قشنگ رفع دلتنگی شه دیروز کلاسمون با همون ارشدی بود که من فک میکردم دختره و پسر دراومد وقتی پاشو گذاشت تو کلاس قشنگ تو صندلیم فرورفتم و پشت کناریم قایم شدم و خودمو زدم به اون راه🙄 حتی سر آزمایش هم حضور داشت و من و هم گروهیم سر یه اشتباه آزمایشمونو به فنا دادیم به هم گروهیم گفتم صداشو درنیاره که اصلا دوس نداشتم اون یارو خراب کاریمو ببینه😶‍🌫️ ولی خب یکی از دوستاش اومد کنارمون و فهمید چه کاری کردیم و کلی خندید بهم☹️ ازینا که بگذریم سخن سمینا خوش تر است البته اصلا خوش نیست مثل چی موندم و توش و مقاله ی درست و حسابی پیدا نمیکنم وقت داره میگذره و من هیچ کار نکردم وقت به کنار دلم نمیخواد دوباره جلو این پسره ضایع شم دوس دارم یه سمینار خوب ارایه بدم خدا کنه یه جوری کارم بیفته رو روال🤕
نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها