وَ اِلی مَن التَجیُ ان لَم تُنَفَس کُربَتی..
...
شهریور ده سال پیش وقتی بخاطر حال مامان بزرگ مجبور شدیم چند روزی دور از شهرمون و اینجا تو این خونه باشیم، یه روز رو پله های همین حیاط خسته و دلتنگ نشسته بودم وقتی صدای ماشین بابا که بعد از چند روز اومده بود پیشمون رو از کوچه شنیدم چنان ذوق کردم که نگو
هیچ وقت حس اون روز از یادم نمیره
الانم همونجا... خسته و دلتنگ و غمگین و تنها ،منتظر یه اتفاق ، یه خبر ، یا یه صدای آشنا نشستم...
...
و چه بد که غیر از گریه کردن کاری بلد نیستم ، از خودم بدم میاد:(
گندمِ ده سال پیش هیچ نمیدونست قراره اینجوری بشه و گندمِ امروزم نمیدونه قراره فردا چی بشه...
دلمان گرفته(
نویسنده: گندم