روزمرگی های یک دختر تنها

مریضی

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲، 12:42

دیروز تو بیمارستان دم در اتاق دکتر منتظر بودم نوبتم شه

یه پیرمرده که بعد از من بود هم اون ور تر وایساده بود

بعد از اینکه یه نگاهی بهم انداخت ازم پرسید : "شما هم میخوای بری داخل ؟" گفتم "بله"

گفت "دکتری؟" گفتم " نه علوم آزم"

باز دوباره پرسید "مگه علوم آزا هم مریض میشن"

من در جواب فقط یه لبخند زدم

امروز که تو بخش میکروب نشسته بودم و داشتم به کشت خونایی که مسئولش در حال انجام دادنشون بود نگاه میکردم به این فکر میکردم اگه اگه سر سرنگ در بره و یهویی بره تو دست آدم چی میشه

یا خونش بپاشه تو صورتمون

اونوقت معلوم نیست چه درد و مرضی بگیریم🥲

حالا اگه اون پیرمرد اینا رو میدید بازم اون سوالو میپرسید؟!

پ.ن. حتی اگه از نیدل استیک شدن نمیرم قطعا بخاطر دویدن دنبال اتوبوس تو گرما می میرم...😔🚶‍♀️😂

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها