روزمرگی های یک دختر تنها

یعنی کِی؟!

یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳، 22:31

از وقتی بهش گفتم روز تولدت میام خونه هر وقت زنگ میزنه با صدای بچگونش میپرسه کِی تولدم‌ میشه

میگم" هفته ی دیگه "

میگه "هفته ی دیگه ینی کِی؟"

میگم‌"ده روز دیگه "

میگه "ده روز ینی کِی؟"

میگم ینی ده تا شب که بخوابی و بیدار شی

دیگه چیزی نمیگه ولی میدونم هنوزم‌ نفهمیده کِی

....

امروز پاییز وقتی اومد که باز مثل روال هر شب کاری تو اتاق استراحت زیر پتو مچاله شده بودم و خوابم نمیبرد

شیفت صبح هم که وایسادم و اومدم خونه

ناهار نخورده

با لباس بیرون

گوشه ی خونه دراز کشیدم و نفهمیدم‌ کِی خوابم برد

وقتی بیدار شدم ساعت ۵ و نیم عصر بود

ناهار خوردم و کیک یخچالی درست کردم

و حالا که کم کم دوباره خواب به چشمام میاد ، لپ تاپ جلوم بازه و حوله ی نم خورده دور موهای خیسم پیچ و تاب خورده، به این فکر میکنم که کی قراره لامپ رو خاموش کنه

و اینگونه اولین روز پاییزمان سپری شد

...

آخر بِدَمَد صبحِ امید از شبِ من🌱... آخر ینی کِی؟

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها