روزمرگی های یک دختر تنها

اگر بار گران بودیم ، باید بریم..

پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴، 17:50

و دوباره رسیدیم به قسمت سخت ماجرا

جمع کردن وسایل و بستن ساک برای برگشتن..

هزار سال بگذره و هزار بارم برم و بیام باز واسم عادی نمیشه این دل کندن

با بغضِ کهنه شده توی گلو، لباسا رو تا میزنم و کنار هم میچینم

بوی کیکِ تازه توی خونه پیچیده و مامان هر چند دقیقه یه بار میپرسه فلان چیز بذارم برات؟

فردا اتوبوس ها کنسل کردن و مجبورم با بابا برم ، البته اگه بتونم برم

نمیدونم چرا اینقد پیاز داغشو زیاد میکنن، هر چقدر هواشناسی رو چک میکنم قرار نیست برفی بیاد که راه بسته شه :/

دو روز اولی که خونه بودم همش ابر و بارون و خواب بود ، از روزای بعد ابر و بارون رفت و فقط خواب موند

میشه امشب زود خوابم نبره ؟

میشه امشب کِش بیاد؟

بارون چی ؟ میشه امشب بارون بیاد؟

میشه من انقد زشت نباشم؟ میشه انقد جوش نزنم ؟

میشه فردا خوب بگذره؟ قشنگ بگذره؟

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها