..
چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۳، 23:45
خونه در تاریکی و من زیر پتو در تلاش برای خوابیدن
صدای چک چک بارون میاد و من آهنگ بیکلام گذاشتم
خواب ظهری که تا غروب ادامه پیدا کرد حالا بی خوابم کرده و فردا بیدار شدن سخت میشه
امشب رو رفتم کافه و پیش دوستام گذروندم
وقتیکه قطره های کوچیک بارون به شیشه های طبقه ی بالای کافه میخورد و تصویر ابرهایی که هر ازگاهی در دورست بخاطر رعد و برق روشن میشدند در قاب دیدمون بود.. ما حرف میزدیم و میخندیدمو شیک شیرین رو با لیموناد ترش میخوردیم
چه خوبه که جمعه رو بیکارم و شاید یه خونه تکونی ریزی داشته باشم
تو این هفته یخچال قدیمیم سوخت و مجبور شدیم یه دونه نو بخریم
یک روز از هفته آینده رو میخوام برم گلخونه و دو تا گل بزنم زیر بغل بیارم خونه
چرا خوابم نمیاد:/