بدترین لحظه؟!
بد ترین لحظه رو اون موقعی میشه گفت که خانوادت راهی میشن تا برگردن شهرشون و تو میمونی و یه خونه ی سوت و کور ...
لحظه ای که آخرین نفر خداحافطی میکنه در رو پشت سرش میبنده و تو همینجور خیره میمونی به در و دوس نداری به پشت سر نگاه کنی که فقط خودت موندی و یه خونه ی خالی
صدای تیک تاک ساعت، گه گاهی صدای حرف زدن همسایه پایینی و ازون دور تر ها صدای ماشین یا موتوری که رد میشه مخلوط شده با سکوت خونه
ناهار نخوردم و گرسنه نیستم
بغض دارم و گریم نمیاد
میخوام یه کاری کنم تا حواسم پرت شه و نمیدونم چه کاری
دیگه هیچ عروسی ای رو دوس ندارم و هیچ وقتم نمیخوام بیان دیدنم
ولی خب دوباره باید ادامه داد به زندگی... لباسای کثیف رو باید بشورم، امشب آشغال ها رو دم در بذارم ، یه کم جمع و جور کنم ، باید برم دنبال کارای وامم ، به سین قول دادم قبل از سرد شدن هوا شهربازی بریم ، و اگر بشه برنامه ی یه مسافرت کوتاه بچینم..
چقدر بده که هنوز اول ماهه و من این همه خرج دارم و در عین حال باید بیشتر پولمو پس انداز کنم
هعی وای
کاش یه بار دیگه حقوق میدادن :(