روزمرگی های یک دختر تنها

بدترین لحظه؟!

جمعه چهارم مهر ۱۴۰۴، 14:33

بد ترین لحظه رو اون موقعی میشه گفت که خانوادت راهی میشن تا برگردن شهرشون و تو میمونی و یه خونه ی سوت و کور ...

لحظه ای که آخرین نفر خداحافطی میکنه در رو پشت سرش میبنده و تو همینجور خیره میمونی به در و دوس نداری به پشت سر نگاه کنی که فقط خودت موندی و یه خونه ی خالی

صدای تیک تاک ساعت، گه گاهی صدای حرف زدن همسایه پایینی و ازون دور تر ها صدای ماشین یا موتوری که رد میشه مخلوط شده با سکوت خونه

ناهار نخوردم و گرسنه نیستم

بغض دارم و گریم نمیاد

میخوام یه کاری کنم تا حواسم پرت شه و نمیدونم چه کاری

دیگه هیچ عروسی ای رو دوس ندارم و هیچ وقتم نمیخوام بیان دیدنم

ولی خب دوباره باید ادامه داد به زندگی... لباسای کثیف رو باید بشورم، امشب آشغال ها رو دم در بذارم ، یه کم جمع و جور کنم ، باید برم دنبال کارای وامم ، به سین قول دادم قبل از سرد شدن هوا شهربازی بریم ، و اگر بشه برنامه ی یه مسافرت کوتاه بچینم..

چقدر بده که هنوز اول ماهه و من این همه خرج دارم و در عین حال باید بیشتر پولمو پس انداز کنم

هعی وای

کاش یه بار دیگه حقوق میدادن :(

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها