پاییز و خونه

آفتاب دمِ ظهر روی قالی پهن شده
بوی پاییز تو خونه پیچیده
مامان مربای به پخته
بابا رفته زعفرون بچینه ، قول داده جمعه منم با خودش ببره
سبد پر انار توی راه پله هاست
آبجی کوچیکه خودشو لای پتو پیچیده و تو خونه غلط میخوره
منم چونمو رو بالشت تکیه دادم و از پنجره به قرمزی انارهای کوچیک میون زردی برگ ها نگاه میکنم و منتظرم آبجی وسطی از مدرسه بیاد تا عصر با هم قالب کیک جدیدمو افتتاح کنیم و کیک بپزیم
چاووشی از عشقِ گندمگونه اش میخونه و من به حرفای مامان فکر میکنم
مادر مادر مادر
کاش اینقدر یادم نیاری
خودم میدونم اشتباه کردم ، خودم میدونم
ولی نمیتونم برگردم به اون روز و حرفمو عوض کنم ، چیکار کنم که دخترت خنگه نمیفهمه..
پ.ن. اینکه هر روز مینویسم بخاطر اینه که دلم پره ، با یه موضوع که کنار میام یه موضوع جدید پیش میاد.. کلافه شدم، دیگه تحملم کنید:(
اسم از Me به گندم تغییر کرد ، رفیقِ عزیزم Me دیگه میتونی نقطه هاتو برداری:)