روزمرگی های یک دختر تنها

پاییز و خونه

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴، 12:6

آفتاب دمِ ظهر روی قالی پهن شده

بوی پاییز تو خونه پیچیده

مامان مربای به پخته

بابا رفته زعفرون بچینه ، قول داده جمعه منم با خودش ببره

سبد پر انار توی راه پله هاست

آبجی کوچیکه خودشو لای پتو پیچیده و تو خونه غلط میخوره

منم چونمو رو بالشت تکیه دادم و از پنجره به قرمزی انارهای کوچیک میون زردی برگ ها نگاه میکنم و منتظرم آبجی وسطی از مدرسه بیاد تا عصر با هم قالب کیک جدیدمو افتتاح کنیم و کیک بپزیم

چاووشی از عشقِ گندمگونه اش میخونه و من به حرفای مامان فکر میکنم

مادر مادر مادر

کاش اینقدر یادم نیاری

خودم میدونم اشتباه کردم ، خودم میدونم

ولی نمیتونم برگردم به اون روز و حرفمو عوض کنم ، چیکار کنم که دخترت خنگه نمیفهمه..


پ.ن. اینکه هر روز مینویسم بخاطر اینه که دلم پره ، با یه موضوع که کنار میام یه موضوع جدید پیش میاد.. کلافه شدم، دیگه تحملم کنید:(

اسم از Me به گندم تغییر کرد ، رفیقِ عزیزم Me دیگه میتونی نقطه هاتو برداری:)

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها