روزمرگی های یک دختر تنها

جمعه ای که فراموش نمیشه

جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴، 22:38

آب و هوای گوشی فردا رو اندکی ابری نشون میده ، انقدر بارون ازمون دریغ شده که به یه تیکه ابرم راضی ام تا باورم بشه پاییزه

تا گردن زیر پتو رفتم و حوله ی باز شده از دور موهام رو دوباره میپیچونم

آبجی زنگ زده و با ذوق از دوخرچه ی (همینجوری میگه) صورتیش که تازه براش خریدن میگه

میپرسه شام چی خوردم و میگم تو که نیومدی پیشم برام غذا درست کنی و اون اسم تمام غذاها رو ردیف میکنه و میگه اینا رو درست کنم

بابا میپرسه پیام حلبیت نیومده و من با آه میگم نه

باز میپرسه شب یلدا نمیای که به جاش شب تولدت بیای؟ و من بازم میگم نع

شیفت امروزم با وجود طولانی بودنش ولی فوق العاده خوب بود ، میدونم بعدا که طرحم تموم شه و ازینجا برم دلم برای این شیفت و این بچه ها کلی تنگ میشه..

از یه مدت پیش به سرم زده بود جوجه اردک بگیرم بیارم پیش خودم تنها نباشم ، ولی با خودم گفتم اون بدبخت چه گناهی کرده بخواد گیر من بیفته

خلاصه که آره...

....

میترسم یه روز عمر من و این دنیا تموم شده باشه و بهت نگفته باشم چقدر دوستت دارم... کاش هیچ وقت به اون تار موهای سفیدت اضافه نمیشد...بابا

ببخش منو بخاطر تمام لحظه هایی که دغدغه و نگرانی ذهنیت من بودم..

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها