جمعه ای که فراموش نمیشه
آب و هوای گوشی فردا رو اندکی ابری نشون میده ، انقدر بارون ازمون دریغ شده که به یه تیکه ابرم راضی ام تا باورم بشه پاییزه
تا گردن زیر پتو رفتم و حوله ی باز شده از دور موهام رو دوباره میپیچونم
آبجی زنگ زده و با ذوق از دوخرچه ی (همینجوری میگه) صورتیش که تازه براش خریدن میگه
میپرسه شام چی خوردم و میگم تو که نیومدی پیشم برام غذا درست کنی و اون اسم تمام غذاها رو ردیف میکنه و میگه اینا رو درست کنم
بابا میپرسه پیام حلبیت نیومده و من با آه میگم نه
باز میپرسه شب یلدا نمیای که به جاش شب تولدت بیای؟ و من بازم میگم نع
شیفت امروزم با وجود طولانی بودنش ولی فوق العاده خوب بود ، میدونم بعدا که طرحم تموم شه و ازینجا برم دلم برای این شیفت و این بچه ها کلی تنگ میشه..
از یه مدت پیش به سرم زده بود جوجه اردک بگیرم بیارم پیش خودم تنها نباشم ، ولی با خودم گفتم اون بدبخت چه گناهی کرده بخواد گیر من بیفته
خلاصه که آره...
....
میترسم یه روز عمر من و این دنیا تموم شده باشه و بهت نگفته باشم چقدر دوستت دارم... کاش هیچ وقت به اون تار موهای سفیدت اضافه نمیشد...بابا
ببخش منو بخاطر تمام لحظه هایی که دغدغه و نگرانی ذهنیت من بودم..