خانواده
دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲، 14:40
ساعت دو و نیم بعد از ظهره
تو اتوبوس نشستم و منتظر حرکتش به سمت دیار خوابگاهمم
از پنجره ی اتوبوس به بیرون خیره شدم، به آسمون، درختا، علف هایی با گل های ریز سفید که زمینو پوشوندن
و گوش سپردم به آهنگ ببار ای بارون ببار شجریان
این قصه ی همیشگیه دلتنگی خانواده و شهر باز تکرار شده و بغض مونده تو گلوم
بابا هم مثل همیشه گوشزد میکنه رسیدی خوابگاه خبر بده و مامان در حالیکه داره خوراکی تو کیفم میچپونه غر میزنه چرا هیچی نمیبری
از زیر قرآن ردم میکنه و آرزوی سلامتی برام
آبجی کوچیکه پشت سرم گریه میکنه و آبجی وسطی با آبی که میخواست بریزه دنبالمون خیسم میکنه و من داد میزنم تو حیاط بیشعوووووور🙄😅
این لحطه هاست که میفهمم چقدر این خانواده رو دوس دارم و بدون اونا می میرم (با همه دعوا ها و دلخوری ها و گیس و گیس کشیا)