روزمرگی های یک دختر تنها

آخرینا

یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲، 16:30

هوا ابریه و من تو اتاق رو تخت لم دادم. بقیه خوابن و من طبق معمول سرم تو گوشی

چند دقیقه ی پیش رفتم زیر بارون و الان لباسا و موهام یه کم نم داره

سه روزه که عصرا یه کم بارون میزنه و زمینو خیس میکنه و من احساساتی میشم و با خودم میگم آره این آخرین بارون خوابگاهه و آخرینا رو همیشه باید به خاطر سپرد ولی باز یه بارون دیگه میزنه و برنامه هامو به هم میریزه😕😂

پنجشنبه با بچه ها میخوایم جشن فارغ التحصیلی بگیریم و دوس دارم اون روز خوشگل باشم😁 ولی از بخت بدم باز دستم چسبیده به جوشای صورتمو و زدم ناکارشون کردم

کاش تا آخر هفته یه کم درست شن حداقل😬

.

هم اتاقی اسبق پس فردا از شهرشون میاد و قراره آخر هفته رو با هم بگذرونیم و کلی ذوق دارم والبته این یکی دیگه واقعا آخرین دورهمی چهارتاییمون تو خوابگاهه و دیگه تکرار نمیشه

.

خدا کنه جشن پنجشنبه خوب پیش بره و عکسام خراب نشه🥲

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها