یکی از روزهای آخر شهریور
یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۲، 20:32
شب شده و هوا تاریکه
صدای جیغ و داد و بازی بچه ها از تو کوچه شنیده میشه
خوشا به حالشون که تنها غمشون شروع مدرسه ست و شایدم بخاطر کیف و دفتر و کتاب نو ذوق دارن
دلم میخواست لحظه ای برمیگشتم به روزهای اول مهر و ذوقی که برای نوشتن تو صفحات اول دفترم داشتم
ولی الان نه دفتر نانوشته ای هست و نه ذوقی
منم و منم و من
شفلر و پتوس هنوز هستن
تو حیاط خیلی کوچیک خونه به اندازه ی شش تا موزائیک خالیه
اگه حوصلم بکشه میخوام خاک توشو خالی کنم و خاک جدید بیارم
میخوام نارنج بکارم شایدم نارنگی و شاید هم یه چیز دیگه
نمیدونم بشه یا نه ولی به امتحانش می ارزه ، بد جوری خونه بی روحه
شاید یه درختِ کوچیک حال و هواش رو عوض کرد
.
باید پاپیچ بابا شم برام خاک بیاره و نهال بخره ولی نمیدونم الان میشه کاشت یا نه
.
"پاییز فصل آخر سال است" رو شروع کردم.