روزمرگی های یک دختر تنها

من ضعیفم..

جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳، 0:20

وقتی تو جمع خانوادگی قرار میگیرم احساس ضعف میکنم

وقتی که سعی میکنه ازم سَرتر باشه اذیتم میکنه

تمام امشب الکی به حرفاشون میخندیدم و لبم تصنعی و با لرزشی نامحسوس به لبخند کش اومده بود و گاهی خودمو مشغول گوشی میکردم که نشون بدم ؛ آره حرفاشون برام مهم نیست و ذره ای رو تاثیر نداره

ولی هست و همه میدونن چند هیچ عقبم

من واقعا ضعیفم

تو این دنیا با این همه آدم جور واجور من خیلی ضعیفم

آخ خدا چی میشد یه کم‌سیاست و زرنگی تو وجودم قرار میدادی

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها